دایی غلامرضا

بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸

زمستان که می شود یاد زمستان سرد و برفی سال ۶۵ زنجان می افتم که دایی ۱۶ ساله ام غلامرضا فتحی برای همیشه رفت و تنهایمان گذاشت. بعد از شهادت پدرم در سال ۱۳۶۱ دایی ام تنها عصای دست پدربزرگ هایم بود. هم درس حوزوی می خواند، هم به جبهه می رفت و هم تازه جوانِ فامیلِ نه چندان پرشمار ما بود که بودنش به همه دلگرمی می داد. دو سال پیش درباره آن روزها نوشتم و گفتم که چگونه از بودنش احساس غرور می کردیم.

کربلای ۴ که شروع شد نتوانست برود. بعد سه سال اعزام به جبهه از طریق بسیج، تازه سپاهی شده بود و لباس سبز سپاه با آن آرم دوست داشتنی اش را با غرور به مادرم نشان می داد و لحظه شماری می کرد تا به جبهه برود. همین روزها بود که خبر شروع علمیات کربلای پنج برای جبران شکست تلخ عملیات کربلای ۴ به گوشش رسید و بدون هیچ خداحافظی خاصی رفت. هنوز یادم هست که آخرین بار دم در خانه مان در خیابان باهنر محله امجدیه زنجان دیدمش. آنقدر به رفتنش عادت کرده بودیم که این بار هم نه او و نه ما نیازی به خداحافظی آنچنانی ندیدیم. او که رفت بمباران محلات زنجان هم شروع شد. هفته ها گذشت و خبری از دایی غلامرضا نشد. هرکسی چیزی می گفت. یکی می گفت شهید شده، دیگری می گفت زخمی شد و اسیرش کردند. حتی بعضی ها شنیده بودند که به عنوان اسیر جنگی با رادیو بغداد مصاحبه کرده. اما ده سال طول کشید تا این انتظار سنگین و تلخ تمام شود. یک مشت استخوان و چند تکه لباس نیمه پوسیده تنها چیزهایی بود که از دایی غلامرضای ۱۶ ساله ام بعد ۱۰ سال انتظار به ما رسید. بعد از او همه مسؤولیت فامیل بر عهده پدربزرگ های پیرم افتاد که شصت و چند ساله بودند.

امسال که زمستان قم اصلاً برفی نبود. ولی هر وقت برف می بارد یاد آن سال می افتم. سال وداع و بمباران و تشییع جنازه های پی در پی و مجالس ترحیمی که هدف بمب های خلبانان عراقی قرار می گرفت. با همه این تلخی ها چقدر روزهای خوشی داشتیم …

  • Share/Bookmark

علی آزاد شد

بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸

علی ظهر امروز با قرار وثیقه ۵۰ میلیون تومانی آزاد شد. حالش خیلی خوب است. گفت از همه دوستان تشکر کنم.

  • Share/Bookmark