حجة الاسلام سید حسن ابطحی نجف آبادی (پدر مرتضی) از روحانیون فعال در حوزه قم و نجف بوده و خاطرات زیادی از دوران انقلاب دارد. وی در تابستان ۶۰ به دلیل نقش فعالی که علیه منافقین داشت در کرمانشاه ترور شد که منجر به جانبازی ۷۰ درصد وی شده است. با او به بهانه پرونده «تیر و ترور» درباره خاطراتش از حوزه های علمیه نجف آباد، قم و نجف به گفتگو نشستیم.
کمی از خودتان بگویید. کجا متولد شدید و چطور شد به حوزه آمدید؟
من ۱۴ اردیبهشت ۱۳۲۶ در نجف آباد اصفهان به دنیا آمدم. پدرم، حجة الاسلام آقا سید ابراهیم ابطحی از منبری های معروف نجف آباد و از فعالین در نهضت بودند. در جریان اعتراض به شاه که در مسجد بازار اعتصاب شد و بازار به دلیل بازداشت امام تعطیل شده بود ایشان هم شرکت فعال داشت. من به واسطه پدرم با مرحوم امام خمینی آشنا شدم چون همان وقت ها که کسی اسم امام را نمی برد ایشان به واسطه ارتباط با مرحوم آیت الله العظمی منتظری عکس امام را در اتاق شان نصب کرده بود. من پس از پایان سیکل به پدرم گفتم من دیگر دبیرستان نمی روم و اواخر سال ۴۳ به حوزه وارد شدم. مرحوم ریاضی یکی از علمای بزرگ نجف آباد بود که به دستور آیت الله العظمی بروجردی به نجف آباد آمده بود و من خودم در نمازش هم شرکت کرده بودم. ایشان قدرت روحانی بسیار قوی در نجف آباد داشت به گونه ای که تا زمانی که مرحوم ریاضی بود کسی برای حل اختلافاتش به شهربانی مراجعه نمی کرد. حسینیه اعظم نجف آباد هم که الان هست در همان زمان به دستور ایشان تأسیس شد و پدرم هم در آن شرکت داشت. مقبره آقای ریاضی هم همان جا است. مدرسه علمیه نجف آباد هم به همت مرحوم ریاضی تأسیس شد. و خودش هم در ساختش شرکت داشت. مرحوم ریاضی و آشیخ احمد حججی این دو از علمای معروف و فعال نجف آباد بودند.
سید حسن ابطحی و پدرش مرحوم سید ابراهیم، پل کوفه
چه شد که به قم آمدید؟
مدتی بعد از طلبگی، آیت الله منتظری در یک جلسه در نجف آباد از من پرسید «قم» چه صیغه ای است؟ از آنجا به ذهنم اینگونه خطور کرد که منظور آقا این است که باید به قم بروم.
از چه زمانی ایشان را می شناختید؟
من از بچگی ایشان را می شناختم چون همشهری بودیم و پدرم با ایشان و در رابطه بودند. ترویج امام در نجف آباد هم کار آیت الله منتظری بود. خود پدر من به واسطه ایشان از روی رساله حضرت امام در روی منبر مسأله می گفت.
بعد شما به واسطه این فکر آمدید به قم. طبیعتا قم برای شما فضای بازی داشت.
بله. سال ۴۴ وقتی به قم آمدم شهید محمد منتظری را دیدم. نظر شهید محمد این بود که من به مدرسه حقانی بروم چون آنجا مدرسه منظم تری بود. مدرسه حقانی آن موقع زیر نظر مرحوم شهید بهشتی و مرحوم شهید قدوسی بود. شهید قدوسی مدیرمقتدری بود به گونه ای که وقتی وارد مدرسه می شد همه به کار خودشان مشغول می شدند و کسی بی نظمی نمی کرد. شهید بهشتی هم بعضی مواقع می آمد و درس داد.
غیر از شهید بهشتی کسی از استادان خود را به یاد دارید؟
من حدود یک سال در حقانی بودم. یادم هست که آقای انصاری شیرازی آنجا درس اخلاق می گفتند. خود مرحوم قدوسی هم درس می گفت. آیت الله صانعی را هم یادم هست که برای تدریس می آمد.
سید حسن ابطحی در سخنرانی امام خمینی در مدرسه فیضیه، سال ۱۳۵۸
خیلی از شاگردان مدرسه حقانی پس از انقلاب به عنوان گرداننده های انقلاب مطرح شدند. کسی از هم دوره ای هایتان را یادتان هست؟
بله. خیلی ها بودند مثل آقای کرباسچی شهردار تهران، آقای محسنی اژه ای که قاضی دادگاه کرباسچی بود و یک مدتی هم وزیر اطلاعات شد، آقای دکتر محمد علی هادی نجف آبادی که در وزارت کشور است و یک زمانی هم سفیر بود. آقای صدیقی که الان امام جمعه تهران است و خیلی های دیگر. به هر حال پس از انقلاب همه کسانی که با ما بودند برای خودشان یک کسی شدند ولی ما همان آقایی که بودیم ماندیم!
سال ورود شما به قم تقریبا مصادف شده با آغاز تحرکات انقلاب. یعنی یک سال پس از ۱۵ خرداد ۴۳ شما وارد قم شدید. از اتفاقاتی که در آن سال ها در قم افتاد برایمان بگویید.
اولین سالگرد ۱۵ خرداد بود. من بودم و آقای محمدی عراقی رییس سابق سازمان تبلیغات و چند نفر دیگر از رفقا از مدرسه حقانی به سمت بیت امام حرکت کردیم. محمدی رییس ساواک دم کوچه امام ایستاده بود و اجازه عبور به کسی نمی داد. من کمی اصرار کردم و بهانه آوردم که خانه ام آن طرف است و می خواهم عبور کنم. محمدی رییس ساواک که حساس شده بود دستور داد مرا بگیرند و ببرند. اما چند قدم که رفتیم باز دستور داد که مرا آزاد کنند. خب این مسأله برای ما خیلی گران تمام شده بود و نمی خواستیم سالگرد یک همچون واقعه ای به همین سادگی و با سرکوب نظام بگذرد. ما آمدیم فیضیه نشستیم اطلاعیه ای نوشتیم که مردم را دعوت کنیم به بیت آقای خمینی و به این وسیله این جو خفقان را بشکنیم. متن اعلامیه را با دوستان تنظیم کردیم و آقای احمدیان که خط خوبی هم داشت، نوشت و من آوردم و به تخته اعلانات نصب کردم و بلافاصله از در فیضیه خارج شدم. اما گویا مأمورهای ساواکی آنجا بودند و مرا شناسایی کردند. من وقتی خواستم از در فیضیه خارج شوم بلافاصله مأمورها مرا گرفتند و بردند به شهربانی خیابان باجک و آنجا مرا فلک کردند و گفتند بگو ببینیم دیشب با کی جلسه داشتی؟ فکر می کردند ما یک سازماندهی خاصی کرده بودیم برای این کار، در صورتی که چنین چیزی نبود. خلاصه هر چه گفتیم آنها قبول نکردند. از آنجا مرا چشم بسته به زندان اوین فرستادند. حدود یک ماه در زندان بودم.
سید حسن ابطحی در کنار مرحوم آیت الله منتظری و پدرش مرحوم حاج علی منتظری در قم
از کسانی که در زندان بودند کسی در خاطرتان هست؟
آیت الله غیوری و مرحوم آیت الله ربانی شیرازی را به یاد می آورم.
بعد چطور شد شما از زندان آزاد شدید؟
حدود یک ماهی در زندان اوین بودم بعد به خاطر مسأله سربازی مرا به قسمت سربازخانه بردند. من گفتم به خاطر کفالت پدرم معاف هستم. خلاصه قرار شد یکی از بستگانم، سند بیاورد و مرا آزاد کند. بعد از آزادی پیگیری کردم و سند ایشان را آزاد کردم. بعد از آزادی، یک طلبه ای بود به نام حسین کبیر که دوست داشت طلبه های دیگر را انقلابی بار بیاورد. مثلا دسته های طلبه های جوان را جمع می کرد و می برد بیرون شهر قم و آنجا شعرهایی می خواند که مضمون سیاسی داشت. بعد از آزادی ام حسین کبیر به بعضی طلبه ها پیشنهاد داده بود که من شما را به نجف می برم و البته یک پولی هم می گرفت ولی کارش قانونی نبود. من رفتم پیش آقای فکور یزدی استخاره بگیرم. مرحوم آقای فکور همیشه در فیضیه می نشست و استخاره های خوبی می گرفت. من که استخاره کردم گفت: به هدفت می رسی ولی این راهش نیست و باید صبر کنی. جالب این که طلبه هایی که با حسین کبیر رفتند، همگی در بصره به زندان افتادند و بعد هم به ایران باز گردانده شدند.
سید حسن ابطحی (سمت راست) و حجت الاسلام افتخاری، در نجف
ولی بالاخره به نجف رفتید.
بله. من آن موقع رفتم به آبادان و در مدرسه آقای جمی ساکن شدم. آقای جمی آن زمان در آبادان مسجد و مدرسه داشت و مسجد و از علاقه مندان به امام بود. من اشتباهی که کردم این بود که در مدرسه خاطراتم را برای بعضی ها تعریف کردم چون گویا در بین آن جمع، افراد مرتبط با ساواک هم بودند. صبح یک مأمور آمد دنبال من در مدرسه آبادان، وقتی دم در آمدم چند نفر دور مرا گرفتند. من به آقای جمی گفتم آمده اند مرا بگیرند آقای جمی گفت بیخود می کنند. خلاصه آنها با این حیله که حاج آقایتان یک چیزی برایتان فرستاده، مرا از مدرسه بیرون کشیدند و دستگیرم کردند و بعد با قطار به تهران و به همان زندان فرستادندم و باز دوباره بازجویی ها شروع شد. حدود دو ماه دیگر در زندان اوین بودم ولی بعد آزاد شدم و به نجف آباد آمدم. پدرم مرا به حاج حسین کویتی سپرد که مرا به نجف ببرد. حاج حسین کویتی تاجر بود و زیاد به عتبات می رفت. من به کمک حاج حسین و با یک لنج به صورت غیر قانونی به عراق رفتم. در بصره اتفاق جالبی برایم افتاد که نقلش اینجا خالی از لطف نیست. حاج حسین در بصره از من جدا شد و گفت همدیگر را در نجف می بینیم و مرا سوار یک اتوبوس کرد و خودش رفت. راننده پیش از حرکت آمد سراغ من که اوراق هویتم را چک کند ولی وقتی دید من گذرنامه ندارم از من خواست که پیاده شوم. من هم تک و تنها در بصره مانده بودم و در همان حالت روضه مسلم را برای خودم زمزمه می کردم و اشک می ریختم. خلاصه توسل پیدا کردم به حضرت مسلم و یک وقت دیدم یک ماشین سواری ایستاده و من با همان ماشین رفتم تا نجف. در نجف من خدمت مرحوم امام خمینی رسیدم و آنجا دست امام را گرفتم و به نیت همه کسانی که در زندان بودند تک تک نام می بردم و دست امام را می بوسیدم. من به دست امام خمینی معمم شدم. امام آن زمان به طلبه ها شهریه هم می دادند که اسم مرا هم دفتر شهریه نوشتند.
کلا چقدر در نجف بودید؟
من حدود ۵ سال در نجف بودم. یعنی از همان سال ۴۵ تا وقتی که صدام ایرانی ها را اخراج کرد.
سید حسن ابطحی در کنار حضرات آیات مرحوم منتظری و شهید اشرفی اصفهانی، جبهه کرمانشاه، ۱۳۵۹
درس کدامیک از اساتید آن زمان حوزه نجف می رفتید؟
من وقتی به نجف رفتم در مدرسه صدر حجره گرفتم. یک اقای جعفری نامی بود که در آنجا درس می گفت که در درس ایشان حاضر می شدم. شهید مدنی هم در مسجد شیخ انصاری درس می گفت و گاهی هم درس اخلاق می گفتند. من از ایشان هم استفاده کردم و یک دوره درس های اخلاق ایشان را هم تقریر کرده ام که البته موفق به چاپ شان نشدم. البته یادم هست که ایشان غیر از درس اخلاق مکاسب هم درس می گفت و من در درس مکاسب شان هم شرکت می کردم. شهید مدنی به لحاظ علمی جایگاه اثبات شده ای در حوزه نجف داشت و بعد از فوت آیت الله حکیم یکی آقای مدنی بود و یکی آیت الله راستی کاشانی که از مرجعیت امام حمایت کردند که این کار مهمی بود.
با امام چقدر ارتباط داشتید؟
امام شب ها در مدرسه آیت الله بروجردی نماز می خواند. مرحوم آیت الله قدیری هم اذان می گفت. دایی خانم ما احمد که آن وقت ها نوجوان بود هم مکبر امام بود که بعدا طلبه شد و به ایران آمد ولی در جنگ مفقود الاثر شد. من درس امام هم می رفتم. امام در مسجد هندی خارج مکاسب محرمه می گفت. مستشکل اصلی درس که با امام درگیر می شد حاج آقا مصطفی بود. یکبار امام به حاج آقا مصطفی گفت: مصطفی! کاری نکن که دستت را بدهم به دست یک طلبه که ببینی در بازار چه می گویند؟
یعنی امام نگاهی عرفی به بحث معاملات داشتند؟
بله. غیر از طلبه های ایرانی، طلبه های نجفی هم به امام گرایش داشتند و به درس ایشان می آمدند. مسجد هندی نزدیک بیت امام بود و امام بسیار منظم بود. در عین حال امام یک قدرت خاصی داشت به طوری که وقتی به بیت می آمد همه طلبه هایی که آنجا نشسته بودند ساکت می شدند تا سر ساعت ۸ که می شد به حرم می آمد. امام علاقه نداشت که طلبه ها دنبالش راه بیفتند فقط دو نفر بودند که همراه ایشان می رفتند یکی حاج شیخ عبدالعلی قرهی و یکی آقای فرقانی که گویا به رحمت خدا رفته است. امام یک زیارتی می کرد و بر می گشت.
غیر از امام با مراجع آنوقت هم مرتبط بودید؟
بله. آن زمان به بیت مرحوم آقای خویی، مرحوم حکیم، مرحوم شاهرودی رفت و آمد داشتم. در نجف ما به خدمت آسید عبدالله شیرازی می رفتیم. ایشان یک ورقه ای با عکس می دادند که می گفتند جنسیه و حالت پاسپورت داشت. من یک بار آنجا بودم دیدم یک پیرمرد خیلی لاغر آمد آنجا که می گفتند بهلول. اتفاقا من آن روز که بهلول آمد من آنجا بودم و عکس موجود است. مرحوم شیخ مهدی صالحی نجف آبادی پدر خانم من هم با بیشتر علمای نجف ارتباط داشت. از جمله ایشان نماینده آقای خویی در سنقر بود و برایم تعریف می کرد که وقتی خواستم به ایران بیایم آقای خویی به من می گفت: آشیخ مهدی نرو به ایران! بمان و درس بخوان. ایشان علاوه بر آن ارتباط خیلی نزدیکی با مرحوم آیت الله شاهرودی داشت و با هم دوست نزدیک بودند. پدر خانم من به دستور آیت الله بروجردی و بعد آیت الله خویی در سنقر کرمانشاه بودند. تابستان ها به نجف می آمدند و زمستان ها در سنقر مستقر می شدند.
سید حسن ابطحی ایستاده و مرحوم آیت الله العظمی سید عبدالله شیرازی و مرحوم محمد تقی بهلول نشسته اند، عکس در نجف اشرف گرفته شده است
درباره ازدواج تان هم بگویید.
خانواده پدری ما در ایران بودند و من در نجف در حجره و مجرد زندگی می کردم. سال ۱۳۴۷ بود که پدرم برای زیارت به عتبات آمدند. پدرم با پدرخانمم دوست قدیمی بودند و فامیل دور بودیم و حتی در نجف به خانه ایشان وارد شدند. خلاصه در آن سفر بود که من ازدواج کردم و خانه ای گرفتم. عقد ما را هم آیت الله بحر العلوم و شهید مدنی خواندند. بد نیست بگویم که پدربزرگ مادری خانمم هم اگر چه نجف آبادی بودند ولی خیلی وقت بود که در عراق زندگی می کردند و حتی همسر من تا پیش از ازدواج به همین واسطه بیشتر در عراق زندگی کرده بود. پدربزرگ ایشان در کار زراعت بود و آدم مؤمنی بود. آن مرحوم برایم نقل می کرد که یک بار مرحوم آیت الله خویی مرا خواست و به من گفت: فلانی! یک چاه برای ما بکن. من به شوخی گفتم آقا این چاه را بکنم، خاکش را کجا بریزم؟ آقای خویی هم به شوخی جواب داد: خب یک چاه دیگر حفر کن و خاک این را در آن بریز!
آن وقت که شما با مرحوم صالحی نجف آبادی هم فامیل شدید، طبعا با نویسنده شهید جاوید هم خویشاوند شدید. مسائل مربوط شهید جاوید آن را آن وقت در جریان بودید یا نه؟ در نجف بازتابی نداشت؟
البته من قبل از ازدواجم هم با مرحوم حاج شیخ نعمت الله صالحی نجف آبادی نسبت فامیلی داشتم ولی بعد از ازدواج خب این نسبت تقویت شد. پدر خانم من خواهرزاده شیخ نعمت الله صالحی بود. اما مسائل شهید جاوید را آن وقت در نجف نشنیدم. وقتی به ایران آمدم در جریان قرار گرفتم.
کلا مسائل ایران را چطور مطلع می شدید؟
آن موقع که ما در آنجا بودیم آقای دعایی و آقای ناصری که الان امام جمعه شهرکرد است، نماینده خط امام بودند و ما با اینها مرتبط بودیم. اوضاع ایران را آقای دعایی مرتب در رادیو بغداد اعلان می کرد و طلبه ها رادیو گوش می دادند.
شما در نجف با شهید محمد منتظری هم ملاقاتی داشتید؟
نه. من ایشان را در نجف ندیدم.
برخورد هواداران دیگر مراجع با طرفداران امام و خود امام چطور بود؟ مثلا آقای خویی یا دیگران.
خود امام هم برخورد خوبی با این مراجع داشت و کم و بیش با هم رفت و آمد داشتند.
شهید سید مصطفی خمینی و سید حسن ابطحی در راه کربلا
خاطره خاصی از عراق در ذهن تان نیست؟
یکی از خاطرات شیرین آن زمان این بود که مستحب است و در عراق رسم هم بود و الان هم هست که در مراسم های مذهبی خاص مثل اربعین یا نیمه شعبان با پای پیاده به زیارت کربلا می روند و معمولا گروهی از طلاب پیاده این راه را می رفتند، چون راه زیادی نیست. من یک بار با مرحوم شهید مدنی پیاده رفتم تا کربلا و یک بار هم با شهید مصطفی خمینی. یادم هست که حاج آقا مصطفی در عین این که جسم تنومندی هم داشتند ولی تمام راه را پیاده می آمدند. یک بار هم با شهید مدنی به کربلا رفتیم که خاطره ماندنی بود و شهید مدنی به من گفت زیارت عاشور را بخوان که من خواندم. ما شب را در راه می خوابیدیم و صبح به کربلا می رسیدیم.
بعد از چند سال در نجف بودن، شما حدود سال ۵۲ به ایران آمدید. در ایران چه کردید؟
من از نجف به قم آمدم. آن وقت دیگر تنها نبودم. هم همسرم بود و هم دخترم. آن زمان ما به منزل دوست و همسایه مان آقای طالب رفتیم. ایشان یک اتاق در اختیار ما گذاشتند و مدتی در آنجا بودیم تا من توانستم یک قطعه زمین در همین محله ای که هستیم بگیرم و بسازم که شکر خدا زمینی را از مرحوم حاج آقا شریف گرفتیم و ساختیم.
درس و بحث حوزوی تان چه شد؟
در قم من درس آقای انصاری نامی می رفتم. آقای منتظری آن موقع تبعید بود.
گویا در سقز
بله. یکی دو شب در منزل آقا میهمان بودم و از نجف و اوضاعش برای ایشان تعریف کردم.
شنیده ام که رابطه مرحوم آقای منتظری با اهل سنت آنجا خوب بود.
بله. رابطه ش با اهل سنت خوب بود و حتی علمای سقز برای دیدن آقا می آمدند.
آن وقت کم کم هیجان انقلاب دوباره بالا گرفت. شما باز هم مثل قبل بودید یا این که کناره گرفتید؟
نه. من بعد از بازگشت به قم باز هم در مسائل انقلاب خیلی فعال بودم. من و سردار شهید جواد دل آذر و شهید بشارتی و شهید سلیمی شب ها کارمان این بود که در شهر می گشتیم و شعار می دادیم. من با دل آذر خیلی دوست بودم و او واقعا یک جوان شجاع، زرنگ و متدین بود. حتی اینقدر این جوان نترس بود که بعد از انقلاب خودش به پاکستان رفت و محمدی ساواکی را اعدام انقلابی کرد و برگشت. اوضاع به همین منوال بود تا این که خبر شهادت حاج آقا مصطفی را آوردند و جلسات چهلم شروع شد. ما رفتیم مسجد ارک تهران، آقای حسن روحانی منبر بود و خیلی شلوغ شده بود و مأمورین امنیتی هم زیاد بودند. بعد از اولین چهلم بود که چهلم ها پشت سر هم برگزار شد.
حجة الاسلام سید حسن ابطحی در جبهه
۱۹ دی را شما بودید؟
۱۹ دی من قم نبودم وقتی آمدم دوستان برایم تعریف کردند. من یک بلندگوی دستی داشتم که شعار می دادم. ما تظاهرات راه می انداختیم. یکبار می خواستیم ابهت حکومت نظامی را بشکنیم. من به شهید دل آذر گفتم امروز در خیابان صفائیه (روبروی بیت آیت الله وحید خراسانی) اجتماع هست. شهید مفتح داشت صحبت می کرد. وقتی تمام کرد من رفتم روی میزی که شهید مفتح داشت صحبت می کرد و مردم را تحریک کردم به راهپیمایی. یک عده به تحریک دل آذر از بازار راه افتادند و گروهی به تحریک من از آموزش پرورش به سمت حرم راه افتادیم. تا نزدیکی حرم آمدیم و در شهر دور زدیم در عین این که حکومت نظامی بود.
دوباره که به زندان نیفتادید؟
نه. البته یک بار خسرو داد معدوم به دنبال ما آمد و تعقیب مان کرد. ما رفتیم در دفتر آیت الله شریعتمداری. ولی خسروداد رهایمان نکرد. من حتی در آن وضعیت خانه آقای شریعتمداری می خواستم شاه را مسخره کنم که دوستانم اجازه ندادند و مرا کنترل کردند و بالاخره آن وقت خطر از ما گذشت. یک بار در قم شایعه افتاد که اویسی مرده است و قرار است جنازه اش را به قم بیاورند. همه مردم شادی می کردند و شیرینی پخش می کردند. من توی ماشین نشسته بودم و لامپ ها را روشن کردم. به افسری که نزدیک حرم بود گفتم: «درست که دروغ است، اما ببینید وقتی شنیده ایم که اویسی مرده است اینقدر شادی می کنیم. حالا اگر شاه بمیرد چه خواهیم کرد.»
سید حسن ابطحی روبروی دانشگاه تهران- مراسم استقبال از امام خمینی- بهمن ۱۳۵۷
فعالیت دیگری هم در قم داشتید؟
یادم هست یک بار تصمیم گرفتم عکس امام را در شهر قم بلند کنم. این مسأله را با مرحوم حاج حسین ایرانی که پس از انقلاب رییس کمیته قم شد و آدم فوق العاده انقلابی و پاکی بود مطرح کردم و ایشان گفت یک عکس خوبی از امام را آماده می کنم. عکس را بردیم در مسجد جامع قم که در محله باغ پنبه است. آنجا بچه ها رفتند چند تابوت آوردند به عنوان شهید که یک تشییع جنازه قلابی راه بیاندازیم. آقای کلانتر هم آمد صحبت کرد و تابوت ها را همراه با جمعیت به سمت حرم را انداختیم. جلوی مدرسه رضویه یک تانک ایستاده بود. جمعیت زیادی جمع شده بودیم. یک طرف عکس را من گرفتم و یک طرف را شهید دل آذر. تا نزدیکی تانک که رسیدیم توقف کردیم. من رفتم روی تانک. سرباز دست مرا گرفت و برد بالا و من با مأموران صحبت کردم که چرا مردم را می کشید. بعد از من مرحوم آقای صادق خلخالی آمد هم آمد و با آنها صحبت کرد. بالاخره اجازه عبور دادند و ما به سمت حرم راه افتادیم. با شهید دل آذر عکس را گرفتیم و بردیم بالای ایوان آینه. یک نردبان آوردیم و من رفتم بالا. یک تیشه گرفتم و اول اسم شاه را بالای سر در شکستم و عکس امام را با چند میخ نصب کردیم آن بالا و مردم تکبیر می گفتند. آن وقت ها فضا کلا انقلابی بود و مردم برای اعلام مخالفت خودشان صرفا منتظر راهپیمایی نبودند. معمولا بعد از نماز آیت الله نجفی مرعشی در حرم حضرت معصومه شعار شروع می شد. یادم هست در صحن حرم من یک سخنرانی کردم که آیه «واعدوا لهم ما استطعتم من قوة» را خواندم و در این باره صحبت کردم.
شما عکس هایی هم گرفتید از آزادی مرحوم آیت الله منتظری از زندان. درباره آنها بگویید.
پاییز ۵۷ بود که آقا از زندان آزاد شد. من در جاهای مختلف سخنرانی کردم و در قم ایشان را دیدم و بعد از آن تا آخر عمرشان پای درس شان حاضر می شدم. آن عکس ها را هم با دوربین خودم گرفتم. قبلش هم دوربین داشتم ولی خیلی از عکس هایم از بین رفته است.
می رسیم به روز تاریخی ورود امام خمینی به ایران.
بله. قبل از ورود امام من در سنقر بودم. وقتی خبر آمدن امام به من رسید سریع خودم را به تهران رساندم. با شهید محمد منتظری آشنا بودم و وقتی به تهران آمدم به دانشگاه رفتم که آن زمان در خود دانشگاه تحصن بود که من هم به آن جمع پیوستم و آنجا بودم. روز ورود امام به رفقا که شهید دل آذر و حاج حسین ایرانی هم بودند و از قم به تهران آمده بودند، گفتم می خواهم بروم بالای مینی بوس و شعار بدهم و رفتم. عکس و فیلمش هم هست .من دو طرف جمعیت را شعار می دادم. هنگام سخنرانی امام، من نزدیک های جایگاه بودم.
سید حسن ابطحی و آیت الله منتظری، کرمانشاه، ۱۳۵۹
در اشغال سفارت کجا بودید؟
در جریان اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان خط امام من و آقای ربانی که الان رییس دفتر تبلیغات اسلامی حوزه است با هم توماری مبنی بر حمایت طلبه ها از اشغال سفارت را به تهران بردیم و به دانشجوها پیوستیم.
موضع شما در مسأله بنی صدر چه بود؟
بعد از انقلاب، جریان بنی صدر پیش آمد. من خودم به حبیبی رأی دادم و حتی برای تبلیغات حبیبی به مشهد رفتم. خیلی از دوستان روحانی هم به دکنر حبیبی رأی دادند. خلاصه بنی صدر رأی آورد. در جریان انتخابات دور اول مجلس هم فعالیت زیادی به نفع شهید محمد منتظری داشتم که منجر به نمایندگی ایشان از نجف آباد شد. من در جریان بنی صدر و منافقین، دو سخنرانی علیه بنی صدر کردم یکی در مسجد اعظم قم در زمان ریاست جمهوری اش و یکی هم در مسجد جامع سنقر. آن زمان از طرف سپاه به کرمانشاه رفته بودم. من صبحی که به کرمانشاه رسیدم دیدم رادیو دارد قرآن می خواند و خیلی نگران شدم. بعد اعلان کردند که انفجار حزب واقع شده است. همان روزها آقای منتظری برای بازدید از جبهه ها به کرمانشاه آمد. من یک ژ-۳ داشتم و رفتم به استقبال آقا و همراه ایشان بودم. یک شب هم در یک اتاق خوابیدیم. آقا با شوخی به من گفت: ابطحی! خُرخُر که نمی کنی؟! و خلاصه نمی دانم با توجه به این که من خرخر می کردم آقا آن شب چطور خوابید! من با ایشان رفتیم جبهه ها و بازدید کردیم. شهید اشرفی اصفهانی هم بود.
سید حسن ابطحی پس از ترور – بیمارستان شهید مصطفی خمینی – ۱۳۶۰
شما خودتان چه زمانی ترور شدید؟
من حدود یک ماه و نیم بعد از انفجار حزب ترور شدم. روز ترور قرار نبود که سر کلاس بروم ولی نمی دانم چطور شد که رفتم. حتی خانمم که قرار بود جای من کلاس را اداره کند چند دقیقه بعد از ترور به مدرسه رسیده بود و برای همین سریع خودش را به بیمارستان رساند که البته من آن وقت بیهوش بودم و هیچ چیز نمی فهمیدم. وقتی من به دم مدرسه رسیدم(مقابل مخابرات کرمانشاه) مرا به رگبار بستند که گلوله به سرم خورد. مرا با هلی کوپتر به تهران منتقل کردند. در تهران اول مرا به بیمارستان امام سجاد بردند. پسر اخوی من در تشکیلات شهید رجایی بود. و به همین سبب وزیر بهداری رجایی دکتر هادی منافی آمد به دیدار من، و بعد از آن بود که مرا به بیمارستان شهید مصطفی خمینی منتقل کردند. یک عمل کردیم. من شب بعد از عمل توسل پیدا کردم اما همان شب با سر روی زمین خوردم. در همان حالت فکر کردم دیگر شهید خواهم شد و وصیت کردم مرا پیش شهید محمد منتظری دفن کنید و بچه هایم را هم به پدرخانمم سپردم. دکتر اخیاری، پزشک معالجم به پدرخانمم گفته بود که یک آیه ای هست که می گوید:«عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم…» گفته بود که این افتادن به نفع من بوده و اگر این اتفاق نمی افتاد چند روز دیگر می مرد چون گویا در عمل اول خللی ایجاد شده بود که مشکل ساز می شد. البته خب عمل سنگینی بود و حتی بخشی از جمجمه من را برداشتند که هنوز هم اثرش هست و من تا مدت ها بعد از به هوش آمدن من خیلی چیزها را فراموش کرده بودم. حدود ۲ ماه پس از عمل در بیمارستان بستری بودم. بعد به قم آمدم. تا حدود هفت هشت ماه روی ویلچر بودم و امکان تحرک نداشتم. یک روز با ویلچر رفتم دیدار آیت الله منتظری. من دیدم آقا وقتی مرا دید آرام گریه کرد و گفت: شهید زنده! برو جدت شفایت بدهد. خیلی از این حرف آقا انرژی گرفتم طوری که همان روز عصری که آمدم خانه گفتم مرا بلند کنید می خواهم راه بروم و راه رفتم.
سید حسن ابطحی چند ماه بعد از ترور، ۳۰ آذر ۱۳۶۰
چه شد که به جهاد سازندگی رفتید؟
بعد از ترور یک شبی حاج آقای مجیدی که از دوستان قدیم ما است و یکی از بچه های جهاد آمد به منزل ما و گفت بیا برای گزینش. این شد که از آن موقع در جهاد مشغول خدمت بوده ام.
با کسی که شما رو ترور کرد حرفی ندارید؟
اگر واقعا از مسیر باطلی که داشت منصرف شده من از حقم گذشت می کنم و هیچ کینه ای از او به دل ندارم.















