علی اشرف فتحی: بی مقدمه و ناگهان شروع کرد به گریه کردن. توان ناله زدن نداشت. بیماری سرطان همه وجودش را گرفته بود و فقط می توانست اشک بریزد. آدمی نبود که جلوی زن جماعت گریه کند. از آن مردهای باجذبه سنتی بود. بلد هم نبود فیلم بازی کند. هر بدی و خوبی که داشت رو می کرد. برای همین بود که وقتی دیدم جلوی دخترهایش (عمه هایم) گریه می کند نمی شد باور نکنم. خودش سال ها قبل به من گفته بود که وقتی تنها پسرش رضا (پدرم) شهید شد گریه نکرد و اندوه را در درونش سرکوب کرد. برای همین همیشه از دردی در پشت قلبش گله می کرد.
اما این بار خیلی فرق داشت. رمق دیدن نداشت. تا همان سن ۸۴ سالگی فقط برای خواندن قرآن و مفاتیح عینک می زد. اما آن روز می گفت که دیگر چیزی نمی بیند. حتی با عینک هم به سختی ما را می دید. سرطان کبد همه رمقش را گرفته بود. دیگر مثل ماه های قبل نه ناله می کرد و نه بی تابی . توانی نداشت.
وقتی اشک هر دو چشمش سرازیر شد پرسیدیم: «دادا! چیزی شده؟ چرا گریه می کنی؟» دلیلش را نمی دانستیم. آخر نمی دانست که سرطان دارد و پزشکان زنجان و تهران از علاجش قطع امید کرده اند. فکر می کرد سنگ صفرا دارد. برای همین گریه اش از نظر ما دلیلی نداشت. به سختی حرف می زد ولی به هر زحمتی که بود تا آن روز که سه روز به مرگش مانده بود می شد حرف هایش را فهمید. وقتی دلیل گریه بی سابقه اش را پرسیدیم، جواب داد: « من شما را نمی بینم ولی رضا را می بینم. او اینجاست …» می شد فهمید که دارند با هم حرف می زنند. از ما خواست که حرف نزنیم. بعد از آن دیگر رمق حرف زدن هم پیدا نکرد. بی حال افتاده بود و گاهی خون بالا می آورد. سه روز بعد هم تمام کرد.
پی نوشت: امروز ۲۸ سال از شهادت پدرم در تورجان کردستان و فردا هم ۴ سال از آغاز نوشتن من در وبلاگی می گذرد که نامش را از قتلگاه پدرم گرفتم و چند روز پیش دیدم که مسدود شده است، لابد به دلیل گزارش های مردمی!

