Archive for نوامبر, 2009

فلسفه اسلامی؛ از تکفیر تا پذیرش

شنبه, آبان ۳۰م, ۱۳۸۸

FILSOUFS1

فلسفه و حکمت در ایران از زمان پیش از اسلام رواج داشت. از همین روی پس از اسلام و با رواج علوم اسلامی، ایرانیان به سرعت با دانش معقولات خو گرفتند. ابوعلی سینا در قرن چهارم هجری کتاب شفا در موضوع فلسفه و منطق را تألیف نمود. بوعلی ادامه دهنده راه فارابی بود. زندگی ابن سینا بیش از آن که دستخوش بحث های حوزوی باشد، گرفتار تغییرات سیاسی شد. او برای دوره ای نسبتا طولانی در همدان زیست، پس از آن به اصفهان کوچ کرد و بعد از اصفهان دوباره به همدان بازگشت و در همانجا از دنیا رفت. ابوالحسن بهمنیار بن مرزبان از شاگردان مطرح ابن سینا در فلسفه به شمار می رود. پس از بهمنیار، حدود یک قرن بعد شهاب الدین سهروردی(۵۴۹ – ۵۷۸ ه.ق) پا به عرصه گیتی گذاشت.

شیخ شهاب الدین سهروردی در منطقه  سهرورد  زنجان زاده شد. وی حکمت و اصول فقه را در مراغه آموخت و در علوم حکمی و فلسفی سرآمد شد. سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر در داخل ایران پرداخت، و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد و جذب این راه شد. سهروردی پایه گذار مکتب فلسفی اشراق بود. شیخ اشراق در مکتب فلسفی خودبه عقل اعتقاد داشت، اما عقل را تنها مرجع شناخت نمی‌دانست. سهروردی ذهن جوالی داشت و از همین رو در مناظره ها پیروز می شد. همین مسأله و برخی معتقدات وی که با آنچه عالمان وقت می گفتند یکی نبود. سرانجام مخالفان سهروردی جوان، به دستور علمای حلب به حاکم وقت فشار آوردند و او که به حمایت آنها نیاز داشت دستور داد سهروردی را به زندان بیاندازند. سرانجام فیلسوف جوان در ۳۸ سالگی در زندان جان سپرد. اگر چه سهروردی عمر زیادی نکرد اما مکتب شیخ اشراق پس از مرگش گسترش یافت.

از سهروردی کتاب هایی چون  المشارع و المطارحات(در منطق، طبیعیات، الهیات)، اللمحات، الالواح العمادیه و… به جای مانده است اما معروف ترین کتاب شیخ اشراق «حکمت الاشراق» است که در دو بخش تنظیم شده است. بخش نخست که شامل سه مقاله است در علم منطق نگاشته شده و  بخش دوم  با پنج مقاله در الهیات تنظیم شده است. پس از سهروردی، نوبت به درخشش خواجه نصیرالدین طوسی دیگر فیلسوف شیعه رسید. وی در نیشابور تحصیل را آغاز نمود و سنت فلسفه مشایی را که پس از ابن سینا در ایران رو به افول گذاشته بود، بار دیگر احیا کرد. وی مجموعه آرا و دیدگاه‌های کلامی شیعه را در کتاب تجرید الاعتقاد گرد آورد. خواجه نصیر روش بوعلی را ادامه داد و شرح اشارات بوعلی را نگاشت. او در مراغه رصد خانه ای ساخت و کتاب خانه ای گرد آورد و حدود چهل هزار کتاب گردآورد. قطب الدین شیرازی از شاگردان خواجه نصیر بود که راه استاد را در فلسفه ادامه داد.

با ظهور صفویه نیاز بیشتر به حوزه های علمیه و عالمان برای پایه گذاری یک مکتب فکری جدید حس می شد. صفویان مدارس علمیه را رونق دادند و از عالمان جبل عامل که جزء فقهای سرشناس جهان اسلام به شمار می رفتند دعوت کرد تا به ایران مهاجرت کنند. اتفاقا بخت یار صفویان بود و وضعیت زندگی علمای جبل عامل لبنان مناسب زندگی نبود. شیخ بهایی در این دوره به همراه پدر به ایران مهاجرت کرد. وی  تأثیر به سزایی در رونق بخشیدن به حوزه علمیه اصفهان داشت. شیخ از جمله عالمان فیلسوف در این دوره به شمار می رود. دیگر عالم بزرگی که در این دوره به اصفهان آمد و شد داشت، محقق کرکی بود. تخصص کرکی در فقه بود و  آثار وی در علم فقه هنوز هم در حوزه ها مورد استناد است. نوه دختری محقق کرکی، میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی معروف به میرداماد از عالمان سرشناس فلسفه اسلامی شد. وی تحصیلات خود در علوم عقلی و نقلی را به ترتیب در شهرهای مشهد، قزوین، کاشان و اصفهان تکمیل نمود. جایگاه میرداماد در فلسفه به گونه ای است که به معلم ثالث  معروف است.

میرداماد به همراه شیخ بهایی حوزه فلسفی اصفهان را رونق بخشیدند. در چنین شرایطی بود که ملاصدرا پرورش یافت. صدرالدین محمد بن ابراهیم قوام شیرازی معروف به مُلاصَدرا و صدرالمتالهین از  بزرگ‌ترین فیلسوفان جهان اسلام است. ملاصدرا که اصالتا شیرازی بود، در زمان شاه عباس به اصفهان آمد و در مدرسه خواجه اصفهان ساکن شد. او از محضر درس شیخ بهایی، میرداماد و میرفندرسکی که او هم از عالمان سرشناس فلسفه اسلامی است استفاده کرد. صدرای شیرازی پس از کسب درجه اجتهاد به تدریس پرداخت اما نظرات او با گذشتگان تفاوت داشت و از همین رو با مخالفت های عالمان قشری اصفهان روبرو شد. و اینگونه بود که  صدرا از اصفهان تبعید شد. وی حدود پنج تا هفت سال در منطقه کهک در نزدیکی قم ساکن بود. اگر چه سعی کرد به حوزه قم برود ولی به واسطه افکار فلسفی وی، او را به جرم ارتداد از این حوزه اخراج نمودند. اما بخت یار صدرا شد و وی به دعوت حاکم شیراز به زادگاه خود باز گشت. او در شیراز دوباره تدریس فلسفه را در مدرسه خان آغاز نمود و این گونه بود که حوزه درسی شیراز رونق گرفت.  معروف ترین اثر ملاصدرا « الحکمة المتعالیة فی الأسفار الأربعة العقلیة» نام دارد. وی در این اثر خود می کوشد تا عرفان را با فلسفه صرفا عقلانی آشتی دهد.

ملاصدرا دو  شاگرد سرشناس داشت که به واسطه قرابت بسیار با استاد، عاقبت هر دو دامادش شدند: عبدالرزاق بن علی لاهیجی، مشهور به فیاض لاهیجی و ملا محمد محسن فیض کاشانی. لاهیجی به قم آمد و تا پایان عمر در حوزه قم به تدریس فلسفه پرداخت. کتاب «گوهر مراد» وی هنوز هم در حوزه های علمیه مورد استناد است. نظریه فلسفی صدرا در باب اصالت الوجود، پس از وی وجه غالب نگرش فلسفی حوزه های علمیه محسوب می شود. ملاهادی سبزواری از دیگر شخصیت های فلسفی این دوره به شمار می رود.

در اثر جریان های سیاسی رفته رفته حوزه های علمیه رونق بیشتری گرفتند. حوزه های مشهد، قم، اصفهان و تهران از جمله حوزه های مادر محسوب می شوند. در دوره معاصر، حوزه مشهد شاهد حضور فیلسوفان مشهوری همچون شیخ‌هاشم قزوینی و شیخ مجتبی قزوینی، سید جلال الدین آشتیانی و محمد رضا حکیمی بوده است. محمدرضا حکیمی که این روزها دیگر در قم زندگی می کند از بزرگان مکتب تفکیک به شمار می رود. این مکتب فکری بدون آنکه فلسفه را نفی کند، خواهان آمیخته نشدن دین‌شناسی با آموزه‌های فلسفی است. اما مکتب تفکیک در حقیقت از جمله آثار فکری میرزا مهدی اصفهانی است. وی از شاگردان آخوند خراسانی و سید کاظم یزدی در نجف اشرف است که به مشهد آمده و در آنجا کرسی درس برپا کرد. اگر چه وجهه غالب در حوزه مشهد مخالفت با فلسفه به معنی شناخته شده آن است، اما هستند عالمانی که در همین فضا مدافع فلسفه هستند. عالمانی چون آیة‌الله سید عزالدین زنجانی.

اما بر خلاف حوزه مشهد حوزه اصفهان تـأثیر خود را از بزرگان فلسفه حفظ کرده بود. آنگونه که در تواریخ آمده است، بوعلی سینا در دوره فرمانروایی آل بویه به اصفهان رفت و مدتی در اصفهان ماند و به تدریس فلسفه مشغول شد. اما دوران درخشش فلسفه در اصفهان از زمان حضور میرداماد، شیخ بهایی و ملاصدرا شیرازی در این شهر است. آیت الله طاهری خرم آبادی، از تحصیل کردگان این حوزه، در خاطرات خود چنین می نویسد: «تفاوتی‌ که‌ میان‌ حوزه‌ علمیه‌ اصفهان‌ و مشهد وجود داشت‌، این‌ بود که‌ در مشهد، فلسفه‌، درسی‌ ممنوع‌ و متروک‌ به‌ حساب‌ می‌آمد؛ در حالی‌ که‌ در اصفهان‌، مورد توجه‌ و اقبال‌ بود.» آخوند ملامحمد کاشانی از اساتید مبرز فلسفه در حوزه اصفهان محسوب می شده است. وی از محضر درس آقا محمدرضا حکیم قمشه ای که او نیز از فیلسوفان بزرگ اصفهان محسوب می شد استفاده نمود. معروف است که وقتی وی به تهران رفت، بازار درس میرزا ابوالحسن جلوه که تخصصش در تدریس فلسفه ابن سینا بود کساد شد و معروف شد که «جلوه از جلوه افتاد.» حاج آقا رحیم ارباب نیز از دیگر اساتید بزرگ فلسفه در حوزه اصفهان به شمار می رود. دو حوزه اصلی فکری شیعه در ایران یعنی حوزه قم و تهران از جهت فلسفی مدیون حوزه اصفهان هستند. حوزه قم پس از مهاجرت ملاصدرا به نزدیکی این شهر روند آشتی با فلسفه را آغاز نمود و حوزه تهران پس از مهاجرت ملاعبدالله زنوزی. طبیعت پایتخت بودن تهران اقتضا می کند که این شهر خیلی سریع تر از دیگر شهرهای کشور در معرض افکار نو قرار بگیرد. با ظهور اندیشه های غربی و نگاه دین زدا فیلسوفان و متفکران اسلامى به تکاپو افتادند تا پاسخ شبهات جدید فکری را بدهند. به تقاضای محمد حسین خان مروی، حکیم نوری ملا عبدالله زنوزی را به تهران فرستاد تا با تدریس فلسفه اسلامی بتواند نیاز فکری زمان خود را پاسخگو باشد. پسر ملا عبدالله درباره داستان مهاجرت پدرش به تهران چنین می نویسد: «پس‌ از آنکه‌ مرحوم‌ حاجی‌ محمد حسین‌ خان‌ مروی‌  در  دار الخلافه‌ی ‌ تهران‌ مدرسه‌ی‌ مروی‌ را عمارت‌ کرد و به‌ اتمام‌ رسانید، از خاقان‌ خلد آشیان‌ استدعا کرد که‌ مرحوم‌ ملا علی‌ نوری‌ را از اصفهان‌ به‌ تهران‌ احضار نماید تا در آن‌ مدرسه‌ تدریس‌ فرمایند. پس‌ از ابلاغ‌ احضار، مرحوم‌ ملاعلی‌ نوری‌ در جواب‌ نوشت‌ که‌ در اصفهان‌ قریب‌ به‌ دو هزار طلاب‌ مشغول‌ تحصیل‌ هستند که‌ چهارصد نفر – بلکه‌ متجاوز – که‌ شایسته‌ حضور مجلس‌ درس‌ این‌ دعاگو هستند به‌ مجلس‌ درس‌ دعاگو حاضر می‌شوند. چنانچه‌ در تهران‌ بیاید موجب‌ پریشانی‌ این‌ همه‌ طلاب‌ علم‌ خواهد شد. پس‌ از رسیدن‌ جواب‌، مرحوم‌ خان‌ مروی‌ استدعا نمود که‌ مجدداً امر صادر و فرمایش‌ شود که‌ یکی‌ از تلامیذ خود را که‌ لایق‌ دانند روانه‌ دارالخلاقه‌ کنند. که‌ ملاعبداللّه‌ مدرس‌ زنوزی‌ به‌ تهران‌ آمدند و مکتب‌ تهران‌ تأسیس‌ گردیده‌ تداوم‌ یافت‌.» آقا محمد رضا حکیم قمشه ای، میرزا ابوالحسن جلوه و آقا علی مدرس، از دیگر اساتید به نام و مشهور فلسفه و حکمت حوزه تهران به شمار می رفتند. پس از این اساتید، شاگردان آنها مکتب فلسفه تهران را زنده نگه داشتند؛ که از جمله آنها می توان به  میرزا هاشم اشکورى رشتى، میرزا حسن کرمانشاهى،  میرزا شهاب الدین نیریزى شیرازى،  میرزا على اکبر حکمى یزدى قمى، حاج شیخ عبد النبى نورى، ملا محمد هیدجى زنجانى و میرزا على اکبر حکمى یزدى قمى‏ اشاره نمود. اما در گذر زمان اساتید دیگری نیز مطرح شدند. اساتیدی همچون آیة الله میرزا محمد على شاه‏آبادى‏، آیة الله شیخ محمد تقى آملى‏، آیة الله میرزا احمد آشتیانى، آیة الله سید ابوالحسن رفیعى قزوینى‏، آقا شیخ محمد حسین فاضل تونى‏، سید محمد کاظم عصار، علامه میرزا ابوالحسن شعرانى‏، علامه میرزا مهدى الهى قمشه‏اى و علامه محمد تقی جعفری.

مکتب فلسفی قم، همانطور که پیش تر گفته شد به طور مشخص، با ورود ملاصدرا به کهک رفته رفته شکل گرفت. اما پس از ورود مجتهد بزرگ آیة الله العظمى شیخ عبد الکریم حائرى به قم، امام خمینى، آیة الله سید محمد تقى خوانسارى و آیة الله سید احمد خوانسارى از وی فلسفه و حکمت آموختند. امام خمینی که از مدت ها قبل از آمدن آیت الله بروجردی به قم به تدریس فلسفه و عرفان مشغول بود، پس از آمدن آیت الله بروجردی به قم به تقاضای شاگردان خویش به تدریس خارج فقه مشغول شد. و دیگر نتوانست به فلسفه بازگردد. آیة‌الله سید عزالدین زنجانی از مراجع فعلی در مشهد می‌گوید: «هنگامی که حضرت امام به قم تشریف آوردند، مرحوم والد که با حضرت امام آشنایی و رابطه دوستی داشت به من توصیه کرد که از وجود شریف این شخصیت والا مقام بهره بگیرم. من خدمت ایشان رفتم و عرض کردم که اگر می‌شود برای ما (من و استاد شهید مطهری و دو سه نفر دیگر) درس فلسفه بگذارید. ایشان (امام) فرمودند که من کتابهایم را هنوز با خودم نیاورده‌ام. من در جواب ایشان عرض کردم که من کتاب اسفار دارم، از روی این کتاب تدریس فرمایید. از آن به بعد حضرت امام به تدریس درس فلسفه پرداختند و کم کم فضلای زیادی به پای درس آن حضرت نشستند و از ایشان بهره‌ها بردند.

وقتی کار بالا گرفت، از ایشان در خواست شد که درس فقه و اصول بفرمایند و از آن به بعد درس فقه و اصول ایشان رونق بسیاری یافت. روش تدریس فلسفه حضرت امام هم به این صورت بود که ابتدا بحثی را از خارج شروع و بعد با متن اسفار مقابله می‌فرمودند». اما تدریس فلسفه امام خمینی در قم وضعیت سختی را برای ایشان به وجود آورده بود. آن گونه که آیت الله هاشمی رفسنجانی از شاگردان امام خمینی روایت می کند: «زمانی که در قم درس فلسفه می‌خواندم هیچکس را به اندازه امام عالم به مسائل فلسفی و عرفانی نمی‌دیدم. همین نقطه قوت ایشان را به نقطه ضعف تبدیل کرده بودند. خشک مقدس‌هایی ایشان را حتی گاهی تکفیر می‌کردند . چیزهای عجیبی که امام را خشمگین می‌کرد که البته من خودم این را مستقل نشنیدم، لیوانی که حاج آقا مصطفی در آن آب می‌خورد را می‌شستند(یعنی نجس می دانستند)،‌ تا این حد با امام بد رفتاری می‌کردند.»

امام خمینی به در خواست شاگردانش و خصوصا آیت الله مطهری درس فقه را آغاز نمود و پس از آن دیگر به فلسفه بازگشت نکرد. اما او تبحر او در عرفان و فلسفه همیشه زبانزد بود. با تعطیلی درس فلسفه امام، دعواها بر سر اندیشه های فلسفی عرفانی وی فروکش کرد و به درس فلسفه علامه طباطبایی منتقل شد. آیت الله سید محمد حسین طباطبایی که از اساتید سرشناس فلسفه در قم بود، عزم جزمی برای احیای فلسفه در حوزه قم داشت و برای همین هدف دو کتاب «بدایه الحکمة و نهایه الحکمة» را در علم فلسفه برای طلاب نوشت.

طباطبایی یکی از مروجان قرآن نیز بود. از همین روی، وی تفسیر «المیزان» را نوشت. علامه در این تفسیر علاوه بر بحث های روایی و تاریخی، مسائل فلسفی را نیز مورد توجه قرار داده است. علامه طباطبایی از شبهات روز نیز غافل نبود. وی کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را نگاشت و در آن فلسفه مارکسیسم را به چالش کشید. آیت الله حسینعلی منتظری که خود از اساتید فلسفه قم به شمار می رفت سیر تنظیم این کتاب را چنین بیان می کند:« یکی از آقایان -آقای حاج شیخ عبدالکریم نیری بروجردی – رفته بود تهران، در راه با یک دکتر مارکسیست برخورد کرده بود، آمده بود به علامه طباطبایی اظهار کرده بود که این مارکسیستها چنین و چنان می‎گویند، و ایشان تصمیم گرفته بودند که یک چیزی در این ارتباط بنویسند و در میان جمعی برای حک و اصلاح نوشته هایشان را بازگو کنند، شب اول مرحوم مطهری رفته بود، شب بعد به من گفت که یک چنین جلسه ای شروع شده تو هم بیا، شب دوم من هم رفتم دیدم علامه طباطبایی یک متنی نوشته و آن را می‎خواند و آقایان هم دارند آن را می‎نویسند، در آن جلسه مرحوم آقای مطهری بود آقای حاج شیخ جعفر سبحانی بود آقای امینی بود مرحوم شهید بهشتی بود.»

با تمام این اوصاف تدرس فلسفه علامه نیز با مخالفت جدی در قم روبرو شد. آیت الله بروجردی شخصا وارد عمل شد و با تدریس فلسفه مخالفت نمود. بروجردی از سویی عدم فایده فلسفه برای تمام طلبه ها را دلیل این مخالفت بیان می کرد و از سوی دیگر فشارهایی که از مشهد به وی می آورند را مطرح می نمود. مرحوم آیت الله مشکینی، آیت الله راستی کاشانی و آیت الله خزعلی در این مخالفت ها نقش های کلیدی داشتند. در پی این مخالفت ها، درس فلسفه آیت الله منتظری نیز تعطیل شد و آیت الله مطهری، داماد علامه طباطبایی و از اساتید بارز فلسفه به تهران مهاجرت کرد. مطهری در تهران به تدریس در مدرسه مروی و تألیف و سخنرانی‌های تحقیقی پرداخت. در سال ۱۳۳۴ اولین جلسه تفسیر انجمن اسلامی دانشجویان توسط مطهری تشکیل گردید، و در همان سال تدریس خود را در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران را آغاز کرد. در سالهای ۱۳۳۷ و ۱۳۳۸ و پس از تشکیل انجمن اسلامی پزشکان، مطهری به یکی از سخنرانان اصلی این انجمن تبدیل شد. وی در طول سالهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰سخنران منحصر به فرد این انجمن بوده‌است. با پیروزی انقلاب اسلامی، به آرامی وضعیت جدیدی برای حوزه های علمیه رقم خورد.

امام خمینی که روزی از طرف گروهی از سنتیان حوزه طرد شده بود حالا در مقام یک رهبر کاریزماتیک دینی جایگاهی خاص پیدا کرده بود. وضعیت فلسفه نیز در حوزه قم به آرامی تغییر کرد. کتاب هایی که علامه طباطبایی در فلسفه تألیف کرده بود جزء برنامه معمول درسی حوزه قرار گرفته است. و دیگر خبری از مخالفت های بنیان برافکن سنت محوران در حوزه قم نیست. مخالفان و موافقان فلسفه این روزها دیگر به گفتگو می اندیشند و از همین روی است که  منادیان مکتب تفکیک و مخالفان فلسفه، نظریات خود را در قم هم تدریس می کنند. روندی که امروز در حوزه های علمیه شاهد آن هستیم این است که فلسفه اسلامی به عنوان یک واقعیت علمی پذیرفته شده است. این روز ها اگر چه آیت الله حسن زاده آملی که یکی از فیلسوفان و عرفای قم محسوب می شود به دلیل کهولت سن دیگر رغبتی به تدریس ندارد اما آیت الله جوادی آملی هنوز تفسیر قرآن تدریس می کند و در تفسیر خود نگاه فلسفی را نیز مورد توجه قرار می دهد. آیت الله مصباح یزدی  نیز فلسفه را پی گرفت و امروز یکی از اساتید مطرح در این زمینه به شمار می رود.

————

همین نوشته در روزنامه تهران امروز. PDF این صفحه را می توانید در اینجا ببینید.

داستان «فقیه – فیلسوف»‌ها

جمعه, آبان ۲۹م, ۱۳۸۸

مرحوم آیت الله علامه محمد تقی جعفری

به بهانه سالگرد درگذشت علامه محمد تقی جعفری

تطور فقیه فیلسوف های شیعه در سه نسل

فیلسوفان فلسفه ستیز

اگر امروزه شنیدن عنوان فقیه – فیلسوف ما را به گونه ای تحسین یا اعجاب وامی دارد، به نوعی معلول تعارضاتی است که در در قرون گذشته میان نقل گرایان و عقل گرایان رخ داد و به جدال های لفظی دامنه دار و مستمری در میان دانشمندان علوم انسانی جهان اسلام منجر شد. فلسفه اسلامی در قرون نخستین شکوفایی آن، بیش از آنکه با فقیهان در جدال باشد، به صوفیان و عرفا تنه می زد. هرچند فقیه شاخص اهل سنت امام محمد غزالی کتاب «تهافت الفلاسفه» را در ردّ فلسفه و تفلسف می نوشت و به تخطئه آنان همت می گماشت و یا عارف وصوفی نامداری چون مولوی در تحقیر فلاسفه می سرود که : «پای استدلالیان چوبین بود/پای چوبین سخت بی تمکین بود» رضا داوری اردکانی البته درباره فقهایی چون غزالی هم دیدگاه متفاوتی دارد:

«در کل اگر به تاریخ فلسفه اسلامی نگاهی بیندازیم، این تاریخ به عنوان خط جمع دین و فلسفه در نظر می‌آید. تلاش فارابی بر اثبات این ادعا بود که دین و فلسفه یکی هستند و دقیقاً نقد غزالی بر وی بر این نظر استوار است که فارابی به‌طور خاص و دیگر فلاسفه به‌طور عام در اثبات و تحقق این ادعا ناتوان مانده‌اند . به بیانی دیگر فلسفه‌ای که این فیلسوفان به ارمغان آورده‌اند در نگاه کسانی چون امام محمد غزالی و فخر رازی توان حمل دین و انطباق با آن را هیچ‌گاه نداشته است. همین انتقاد به عنوان نقدی ریشه‌ای از فلاسفه دلیلی است بر این امر که ما اکنون بیش از آنکه غزالی را به عنوان یک ضد‌فلسفه سطحی و مضر برای تاریخ فلسفه بشناسیم و معرفی کنیم، وی را در مقام اندیشمندی دریابیم که فیلسوفان هم‌عصر و پس از خود را به چالشی جدی کشید.» (۱)

اما در میان فقهای شیعه تا قرون متأخر کمتر شاهد این جدال نفس گیر بوده ایم. شاید به دلیل آنکه شیعیان تا عصر صفویه از اقتدار سیاسی و اجتماعی برخوردار نبوده و همواره در اقلیت قرار داشتند، ترجیح دادند که وارد رقابت و جدال فلاسفه مسلمان با فقهای اهل سنت نشوند. تکفیر فلاسفه از سوی فقها با سردمداری غزالی اوج گرفت و در اندیشه بخشی از فقهای مسلمان نهادینه شد. با این حال فلسفه اسلامی که به گفته هانری کربن، بدون عرفان قابل بررسی نیست، با گذشت زمان و ظهور فلاسفه صاحب مکتبی چون سهروردی و ملاصدرا از یونانی گری به ایرانی گری و دینی شدن نیز حرکت کرد و سرانجام با سیطره حکمت متعالیه صدرایی، به آمیخته ای از نقل و عقل بدل شد. به گونه ای که اکنون برخی از پژوهشگران معاصر این حوزه فکری، اصطلاح «فلسفه اسلامی» را ناممکن و نافرجام تلقی می کنند. (۲)

اگر بخواهیم هرکه را هم استاد فقه است و هم استاد فلسفه، فقیه – فیلسوف بخوانیم و بدانیم حتی باید غزالی را هم اینگونه خطاب کنیم. در دوران معاصر نیز بزرگان مکتب تفکیک را هم سعی در منزوی کردن فلسفه اسلامی دارند باید فقیه – فیلسوف بدانیم. بسیاری از اینان از مشهورترین و شاگردپرورترین استادان فلسفه اسلامی بوده اند. اما طبعاً فقیه – فیلسوف به عالمانی گفته اند که توانایی جمع عقل و نقل را بیش از دیگر هم قطاران فقیه خود داشته اند و از دانشی به نام «فلسفه اسلامی» دفاع کرده و می کنند.

نسل اول فقیه فیلسوف ها

قرون نخستین اسلامی را باید دوران عالمان ذوالفنون دانست که به دلیل گستره محدود بسیاری از دانش های دینی، در همه آنها صاحب نظر و استاد بوده اند. حتی بسیاری از آنها در دانش ها و هنرهای دیگر نیز به درجه استادی رسیده بودند. ابن سینا فقیه – فیلسوفی بود که جهانیان و مردم او را به دلیل تبحر در دانش پزشکی می شناسند. فارابی نیز فقیه – فیلسوف دیگری بود که در موسیقی و اندیشه سیاسی نیز صاحب نام شد.

اما پس از حمله مغول، شخصیت هایی چون خواجه نصیرالدین طوسی ظهور کردند که حلقه واسط پیشینیان و نسل نخست فقیه – فیلسوف های عصر صفویه شدند. اما معنای واقعی فقیه – فیلسوف در دوران صفویه ظهور کرد. نخستین مراحل تخصصی شدن علوم در دوران صفویه آشکار شد. درست است که شیخ بهایی به عنوان یک عالم ذوالفنون در عصر صفوی درخشید و در معماری و فلسفه و ادبیات و … آثاری به جاگذاشت، اما آنانی در دوران شیخ صفوی اثرگذارتر شدند که یا همچون مقدس اردبیلی و علامه مجلسی در دانش های منقول دینی زحمات طاقت فرسایی کشیدند و یا همچون ملاصدرا یا میرداماد در فلسفه اسلامی به اوج رسیدند.

درس فلسفه اسلامی و مطالعه و مباحثه آثار اصلی فلسفه اسلامی از قرن ها پیش بخشی از کتاب های درسی طلاب علوم دینی شیعه بوده است. کتبی چون «شفاء» و «اشارات و تنبیهات» ابوعلی سینا، «اسفار اربعه» یا «حکمت متعالیه» ملاصدرا و «منظومه»  ملاهادی سبزواری از آثار و نمادهای مهم فلسفه اسلامی اند که سال هاست از سوی استادان فقه خوانده حوزه های علمیه شیعی تدریس می شوند.

در دوران صفویه به دو دلیل سیطره سیاسی شیعیان بر ایران و ظهور و رشد اخباریون، جدال عقل گرایان و نقل گرایان شدت بیشتری یافت و به حوادثی چون تبعید ملاصدرا از پایتخت صفویه منجر شد. اما عالمان شیعی از صفویه به بعد، بیش از آنکه با دانش فلسفه به عقل گرایی بپردازند، سمت علم«اصول فقه» رفتند که واسطه ای میان عرف گرایی و عقل گرایی و نقل گرایی محسوب می شود و شباهت هایی به فلسفه، فقه، حدیث و جامعه شناسی دارد.

حوادث ایران مابعد صفویه از اقتدار عالمان شیعی کاست و به تبع آن از اختلافات بیشتر میان آنان نیز جلوگیری کرد. اما با سامان یافتن کار ایران در دوره و ثبات نسبی این دوره، نسل دوم فقیه – فیلسوف های شیعی ظهور کردند.

مکتب طهران؛ دوران طلایی فقیه – فیلسوف های شیعه

یک قرن تسلط ایل قاجار بر ایران به رواج فرهنگ جدیدی در حوزه باورهای دینی انجامید که هم ادامه فرهنگ سازی صفویه بود و هم مؤلفه های ویژه خود را هم داشت. پس از صفویه عالمان شیعی به تخصصی شدن و جزئی تر کردن دانش های حوزوی خود اقدام کرده بودند و در دوره قاجار، بزرگان دینی تنها در دوره علم فقه و اصول فقه به تخصص می رسیدند و تبحر در دانش های دیگر همچون طب و نجوم و ریاضی و تاریخ و … از رونق افتاد. اما فلسفه توانست شانه به شانه فقه و اصول فقه پیش برود و به ویژه در دو حوزه تهران و مشهد جذابیت های خاصی خلق کند.

در این میان اگرچه حوزه مشهد در تربیت طلاب فلسفه خوان نقش مؤثری داشت، اما این تهران بود که به کعبه آمال فقه خوان های عاشق فلسفه اسلامی بدل شد و به ویژه از اواخر دوره قاجار، تهران به شهر هزار حکیم بدل شد و نامدارترین فقیه – فیلسوف های شیعه در این شهر رشد کرده و درخشیدند. اینان اگرچه مکتب جدیدی در فلسفه یا فقه تأسیس نکردند، اما شارحان موفق و مفسران قهاری برای تئوری های فقهی و فلسفی پیشنیان خود بودند و مهم تر از همه آنکه تلفیق فقه و فلسفه و آشتی این دو را نهادینه کردند.

ملاعبدالله زنوزی، حکیم محمد رضا قمشه ای، میرزا ابوالحسن جلوه و آقا علی مدرس طهرانی در صدر این نسل ممتاز قرار دارند و پس از آنها آیة الله میرزا محمد على شاه‏آبادى‏،آیة الله شیخ محمد تقى آملى‏،آیة الله میرزا احمد آشتیانى‏،آیة الله سید ابوالحسن رفیعى قزوینى‏،آقا شیخ محمد حسین فاضل تونى‏،سید محمد کاظم عصار،علامه میرزا ابوالحسن شعرانى‏، میرزا مهدی آشتیانی، میرزا مهدى الهى قمشه‏اى‏، استاد مرتضی مطهری و علامه محمد تقی جعفری قرار می گیرند.

بیش از ۵۰ استاد برجسته فلسفه اسلامی که در فقه نیز به تبحر رسیده بودند، از دستاوردهای این دوره طلایی مکتب تهران هستند. مکتبی که از اوایل دهه شصت شمسی به افول گرایید و تنها در حوزه اخلاق به درخشش هایی دست یافت.

نسل سومی ها

نسل کنونی فقیه – فیلسوف ها طبیعی است که در قم ساکن باشند و رشد کنند. آیت الله حسینعلی منتظری، آیت الله عبدالله جوادی آملی، آیت الله حسن حسن زاده آملی و آیت الله محمد تقی مصباح یزدی چهار نماد برجسته این نسل هستند که دو عالم مازندرانی از پرورش یافتگان شاخص مکتب تهران نیز شمرده می شوند.

نسل کنونی فقیه – فیلسوف های قم شاگردان حوزه درسی پررونق علامه محمد حسین طباطبایی هم بوده اند. امام خمینی نیز پیش از رونق یافتن درس خارج فقه و اصولش، در سطح بسیار محدود و گزینشی به آموزش فلسفه به طلاب می کرده که با جدی تر شدن حوزه درسی فقه و اصول، از ادامه تدریس فلسفه خودداری کرده و با مخالفت آیت الله العظمی بروجردی با تدریس علنی و گسترده فلسفه، درس فلسفه علامه طباطبایی و دیگر استادان فلسفه نیز محدود شد.

نسل کنونی را باید تداوم بی سر و صدای نسل دوم دانست که به صورت کج دار و مریز توانسته در فضای نقل محور حوزه های قم و مشهد رشد کرده و به جایگاه تثبیت شده ای دست یابد. هرچند زمزمه های مخالفت با فلسفه در حوزه های علمیه گسترده تر شده و به موضع گیری صریح آیت الله خامنه ای در پاییز ۱۳۷۹ انجامید، اما به دلیل حضور فقهای نامداری در جمع این استادان فلسفه، حذف یا تضعیف این درس با موانع جدی رو به روست. گرایش طلبه ها به رشته های تخصصی سبب شده که آموزش هم زمان فقه و فلسفه از رونق بیافتد. شاید نسل کنونی فقیه – فیلسوف ها آخرین نسل این دسته از عالمان شیعی باشد.

پاورقی ها

۱-      سخنرانی رضا داوری اردکانی در همایش علمی امام محمد غزالی، دهم اسفند ۸۷

۲-      به آرای مصطفی ملکیان رجوع شود.

همین نوشته با اندکی ویرایش در روزنامه تهران امروز. PDF این صفحه را می توانید در اینجا ببینید.