درباره امام خمینی و روشنفکران دینی
در گفتگویی که با رادیو زمانه داشتم، از گفتگوهایی سخن گفتم که ۵ سال است همراه با مرتضی آغاز کرده ام و درباره «امام خمینی و روشنفکران دینی» و پیشینه و ابعاد فکری و تاریخی این ارتباط و تعامل با حدود سی نفر از نظریه پردازان و فعالان سیاسی وابسته به جریان موسوم به «روشنفکری دینی» و نیز برخی از نزدیکان امام خمینی به بحث و گفتگو پرداخته ایم. سعی کردیم که در این ۵ سال از دیدگاه همه گروه ها و صاحب نظران بهره ببریم. هرچند بسیاری از چهره های نزدیک به یک طیف خاص سیاسی با بی اعتنایی کامل برخورد کرده و به درخواست های ما پاسخ منفی دادند. قرار بر این بود که زودتر از اینها این پروژه به پایان برسد ولی مشغله ها و گرفتاری ها مانع از تسریع در این امر شد. قصدمان بر این بود که علاوه بر انتشار آنها مقدمه مفصلی نیز درباره یافته های خود از این گفتگوها بنویسیم.
اکنون که هنوز این گفتگوها به پایان نرسیده است، با توجه به کهولت سن برخی از بزرگوارانی که مصاحبه با ما را پذیرفته اند ونیز با عنایت به اهمیتی که دیدگاه های دیگران برای ما داشته و دارد، تصمیم گرفتیم از امروز که سالروز خروج همیشگی محمد رضا پهلوی از ایران است تا روز پیروزی انقلاب اسلامی متن کامل همه گفتگوها را در فضای مجازی منتشر کنیم تا در معرض بحث و مداقه قرار گیرد و بتوانیم از دیدگاه های سازنده همه دوستان و سروران ارجمند در مسیر دست یابی به حقیقت بهره بگیریم. هدف ما از این گفتگوها رسیدن به حقیقت و یافتن راهی برای رشد و تعالی جامعه بوده است و بی شک بدون همفکری با همه اندیشمندان و صاحب نظران نمی توان به چنین هدف بزرگی دست یافت. دغدغه ما فقط تبیین و آسیب شناسی روابط امام با روشنفکران و نواندیشان دینی نیست. ما به دنبال ارائه پیشینه و ترسیم آینده تعامل روحانیت و نواندیشان دینی بوده ایم تا بدانیم چرا در این مسیر به این همه آسیب و دشواری دچار شده ایم و برای رد شدن از این گردنه های صعب العبور و فرو ریختن دیوار بلند بی اعتمادی بین دو گروه چه باید بکنیم؟
نخستین گفتگو را آذر ۱۳۸۳ با دکتر ابراهیم یزدی انجام دادیم. ایشان با بزرگواری درخواست ما را پذیرفته و در دو نوبت (۵ آذر و ۱۱ بهمن ۱۳۸۳) میزبان ما شدند. لطف بی منت ایشان ما را در ادامه این مسیر دلگرم کرد. همچنین از عنایات ویژه حضرات حجج اسلام و المسلمین سید حسن و سید حسین خمینی و مسیح بروجردی نوه های امام خمینی نیز باید سپاسگزاری کنیم که بزرگوارانه به پرسش های ما پاسخ می گفتند و به ویژه استاد بزرگوارمان حاج حسن آقای خمینی که کمک های مهمی در این مسیر کرده و مایه دلگرمی ما بوده اند. همچنین باید از همه بزرگوارانی که برخی همچون سعید حجاریان با وجود کسالت و ناتوانی ناشی از ترور و برخی هم همچون دکتر احمد صدر حاج سیدجوادی و یا دکتر غلامعباس توسلی با وجود بیماری و کهولت سن، مشتاقانه پذیرای ما بودند و صبورانه به پرسش های ما پاسخ گفتند صمیمانه تشکر کنیم.
باز هم درباره این گفتگوها سخن خواهیم گفت. پیشاپیش اعلام می کنیم که از هرگونه تذکر درباره خطاهای نوشتاری، تحلیلی یا تاریخی این گفتگوها صمیمانه استقبال می کنیم. همچنین باید بگوییم که گفتگو با دکتر یزدی (که سوگمندانه با وجود کهولت سن و بیماری دشواری که دارند برای بار دومین بار در جریان اعتراضات اخیر زندانی شده اند) نخستین گفتگوی جدی برای من و مرتضی بود و طبعاً دارای کاستی ها و ضعف های فراوانی است. تنها لطف جناب دکتر یزدی بود که این کاستی ها را تا حدودی پوشاند. این را هم بگوییم که همه محتوای این گفتگوها نه نظر ما که دیدگاه افراد مصاحبه شونده است. از طولانی شدن پست های وبلاگ هم پوزش می خواهیم. ضمنا تصاویر این پست ها نیز اختصاصی است و در خلال گفتگوها گرفته شده است.
متن کامل پاسخ های دکتر ابراهیم یزدی
پیشینه همکاری روحانیت با روشنفکران
تضارب و همکاری میان روشنفکران جدید با روحانیون و سنت گرایان (یابه تعبیری روشنفکران قدیم) از قیام معروف تنباکو آغاز می شود و دلایل متعددی هم دارد. بخشی از این مساله به ویژگی های هردو گروه بستگی دارد. با آگاهی ایرانیان از پیشرفت اروپاییان، تحولات در عثمانی در مسافرت ایرانیان به اروپا، هند و قفقاز مردم ایران نسبت به وضع اسفناکی که در کشور وجود داشته مطلع شدند و این سرآغازی شد بر حرکتهای مردمی که آغاز آنرا عمدتاً با شورش تنباکو میدانند، که هر دو گروه یاد شده، هر یک از آنها به نوعی در آن نقش داشتند. روشنفکران جدید (اعم از دینی یا دینمدار و غیر دینی و سکولار) از تغییرات جهان بیرون مطلع بودند . در حالیکه روحانیون به دلایل تاریخی درونگرا بوده و از تحولات جهان پیرامون خود بی اطلاع بودند.
سید جمال اسدآبادی یکی از شخصیتهای برجسته و موثر در این دوره، که خود به دلیل آگاهی و مسافرتهای متعدد به کشورهای اسلامی از پیرامون خود مطلع بود قبل از قیام تنباکو از ایران تبعید می شود. او در بصره به مرحوم فال اسیری که او خود از مخالفین امتیاز تنباکو بوده برخورد می کند و نامه ای را برای میرزای شیرازی نوشته به فال اسیری که عازم سامراء بوده می دهد.
در این نامه تاریخی سید جمال پس از اشاره به تحولات اسفناک کشور به مساله واگذاری امتیازهای متعدد به خارجیها و به خصوص بانکداری پرداخته و عبارتی از قرآن کریم را وام می گیرد. ما در آیات متعددی مضامینی مشابه از قبیل ( و ما ادریک ما القارعه) و یا ( و ما ادریک ما لیله القدر، ما ادریک ما الحطمه) داریم که اشاره به خصوصیتهای مهم پیچیده موضوعاتی چون شب قدر قارعه و حطمه دارد که فهم آن به دانشهای خاصی نیازمند است. سید جمال با وام گرفتن از عبارات قرآنی در آن نامه می نویسد) و ما ادریک ما البنک) یعنی تو چه می دانی که بانک چیست؟ یعنی بانک پدیدهء ویژه ای است که نیاز به فهم عمیقی دارد. این که چرا سیدجمال الدین، از میان قراردادها و امتیازهای خارجی، نظیر راه آهن و معادن و غیره امتیاز بانک را مطرح کرده است خود موضوع جامعه شناختی جالبی است.
پس این روشنفکران جدید (به تعبیر من) شرایط زمان را درک کرده و فهمیده بودند که اوضاع جهان در حال دگرگونی است. اما عوام الناس و بخش قابل توجهی از روحانیون از خواب دوقرنه ای که امت اسلامی در آن فرو رفته بود مطلع نبوده و چه بسا خود نیز دچار آن بودند. اما روشنفکرانی چون سید جمال برای آنکه با استبداد داخلی و استعمار خارجی مقابله کنند فاقد پایگاه مردمی بودند. نهادهای اجتماعی که آنان را با مردم عادی مربوط سازد وجود نداشتند. قدرت در آن زمان منحصر و متعلق به پادشاه یا روحانیون بود و روحانیون تنها دریچه ورود به مردم و اجتماع بودند روشنفکران اما برای مبارزه با استعمار و استبداد نیازمند به حمایت مردم بودند و این حمایت را میتوانند تنها از طریق به میدان کشیدن روحانیان مرتبط با مردم به دست آورند. فلذا سید جمال با توضیحاتی که به فال اسیری داد و نامه ای که به میرزای شیرازی نوشت او را نسبت به خطرات امتیاز تنباکو مطلع کرد. با صدور فتوای تحریم، مصرف دخانیات قطع شده و بدین ترتیب تیر او به هدف اصابت می کند.
فتوای معروف میرزای شیرازی، روحانیت و مرجعیت، درباریان و حتّی استعمارگران خارجی را به وجود یک پتانسیل قوی در ایران آگاه می کند که همان رابطهء گستردهء مردم با روحانیت شیعه است. این مساله در این حد تا به این زمان تا حدود زیادی مورد غفلت قرار گرفته بود. روشنفکران نیز از این مساله مطلع شدند و از این تاریخ فصل جدیدی در تاریخ ایران باز می شود و روشنفکران جدید پی می برند که بدون همکاری با روحانیت نمی توانند بر تودهء مردم تاثیر گذار باشند. و باید با این نیرو یک حساب جاری باز کنند.
پس روشنفکران قدیم (روحانیت) دارای پایگاه اجتماعی مستحکمی بودند اما روشنفکران جدید اگر چه از این پایگاه برخوردار نبودند اما شرایط زمانی خود را به خوبی درک می کردند. همکاری و همزیستی مسالمتآمیز این دو گروه منجر به تحولاتی در تاریخ ایران شد. هر چند که این همکاری ها نواساناتی داشت. تا زمانیکه محور همکاری مبارزه با استعمار خارجی بود همه حتی روحانیون درباری و خود دربار با آن هماهنگ بودند زیرا خود دربار قاجار هم تمایل زیادی به نفوذ انگلیس و روس به ایران نداشت. اما وقتی پی برده شد که استبداد داخلی زمینه ساز استعمار خارجی است و مبارزه با سلطه بیگانگان بدون مبارزه با استبداد داخلی امکانپذیر نیست، شکافی در بین روشنفکران قدیم به وجود آمد و برخی روحانیون که خود در ساختار قدرت حاکم سهیم بودند راه خود را از جنبش جداکردند. از سوی دیگر تا زمانیکه شعارها سلبی و به محور آن چه نمیخواستند بود همکاری وجود داشت اما وقتی مطالبات ایجابی شد اختلافات بروزکرد و جداییها آغازشد مثلاً در صدر مشروطیت همه ( اعم از مشروطه خواهان و مشروعه خواهان) حتی مشروعه خواهانی چون مرحوم شیخ فضل الله با تحدید سلطنت مطلقه موافق بودند و اما وقتی شعارها ایجابی شد. و اینکه برای تحدید سلطنت به قوه مقننه و مجلس شورای ملی مرکب از نمایندگان مردم نیاز است (که یک خواست ایجابی بود) اختلافات بروز کرد.
برخی چون شیخ فضل الله به دلیل برداشت خاصی که از شریعت داشتند با قانونگذاری توسط وکلای مردم مخالفت کرده و آن را خاص شریعت و روحانیون دانستند. در حالیکه وظیفهء مجلس دخالت در احکام و قوانین دینی نیست بلکه از باب (وشاورهم فی الامر) و اداره یا تمشیت امور خود مردم بود و به مصداق آیه (ان الله یامرکم ان تودواالامانات الی اهلها)، که بنا به گفته مفسرین از جمله مرحوم علامه طباطبایی، امانات همان امر مردم است تمشیت امور مردم باید توسط خود آنان و نمایندگان آنان باشد نه استبداد مطلقه پادشاه .
مورد دیگری که ما در آن شاهد قبض رابطه میان دو گروه مذکور هستیم تاسیس مدارس جدید است. ما درحالیکه از زمان امیر کبیر شاهد تاسیس دارالفنون بوده ایم اما در مقایسه با مشابه خارجی آن در آمریکا و برخلاف آن یعنی M.I.T (موسسه فناوری ماساچوست)، دارالفنون هیچ توفیقی پیدا نکرد. و امروز جایگاهی در کشور ندارد. در حالیکه M.I.T که عمر آن با دارالفنون برابر است امروزه یکی از مراکز مهم فناوری در دنیاست. من وقتی در سال ۳۹ ساختمان اولیه M.I.T را در شهر بوستون دیدم (که از نظر قدمت همانند ساختمان دارالفنون است) در این فکر بودم که چرا این دو، سرنوشت متفاوتی پیدا کرده اند؟
یکی از دلایل به احتمال زیاد این بود که برای ورود به دارالفنون زمینه سازی و بستر سازی مناسب انجام نشده بود. نسل اول دانشجویان دارالفنون شاهزادگان و فرزندان اشراف بودند که زمینه آموزشی لازم برای ورود به دارالفنون را داشتند، اما به تدریج که تحصیلات این گروه تمام شد، دانشجویانی که آموزش های مناسب دبستانی و دبیرستانی را که لازمه تحصیل در دارالفنون بود داشته باشند و برای تحصیل در دارالفنون پذیرفته شوند وجود نداشتند. دارالفنون عملا با بن بست روبرو شد. بعدها در دوران رضا شاه با تأسیس دانشگاه جدید، دارالفنون به کلّی موفقیت خود را از دست داد. در تاسیس دارالفنون در واقع مقدمه واجب که واجب بود رعایت نشده بود. پس ما به نظام آموزش جدیدی نیاز داشتیم که هم سطح آموزش همگانی را بالا ببرد و هم علوم جدید را در سطح مقدمات تدریس نماید. اما روحانیون عموما به استفاده برخی از آنها، به دلیل بی اطلاعی و ناآشنایی با پدیده مذکور با آن مخالفت کردند.
این مخالفت یک ریشه روان شناختی داشت و این که انسان اصولا از هر چه که با آن آشنایی ندارد گریزان و هراسناک است. البته این حکم را نمی شد به همه روحانیون تعمیم داد. به هر حال در رابطه با آموزش علوم جدید سه واکنش شکل گرفت. واکنش اول، از جانب قاطبه روحانیون و سنت گرایان در مخالفت با آموزش علوم جدید بود که آن را مغایر با آموزه های دینی می دانستند، و تصور می کردند هر کس فیزیک و شیمی و علوم طبیعی جدید را بخواند بی دین می شود. علوم جدید مترادف و معادل با بی دینی شده بود. واکنش دوم از جانب گروه های مخالف دین بود، که اصرار داشتند هر کس علوم جدید را بخواند نباید دنبال دین برود. علوم جدید و دین داری را با هم در تعارض می دیدند. اما گروه سومی هم به تدریج پدیدار شد و آن جوانان دینمداری بودند که علیرغم تحصیل علوم جدید نه تنها بی دین نشدند بلکه بر میزان دینداری آنان نیز افزوده شد.
بعد از شهریور ۱۳۲۰ تغییراتی در گروه های روشنفکران و روحانیان به وجود می آید. در سال های اول بعد از شهریور ۱۳۲۰، گروه های مارکسیستی که ضد دین هم بودند، جو غالب روشنفکران ایران را در دست داشتند و به شدت بر طبل تعارض میان دین و علم می کوبیدند. از طرف دیگر روحانیان هم بودند که علوم جدید را معارض دین می دانستند و عملا آب به آسیاب گروه های ضددین می ریختند، اما دو روند جدید به تدریج جو غالب را تغییر دارد. روند اول استقبال خانواده های مسلمان از مدارس جدید و ازدیاد دانش آموزان و دانشجویان دینمدار که شاهدی بر بطلان نظرات هر دو گروه بود. روند دوم تاسیس مدارس جدیدی، که توسط روحانیان، یا با حمایت آنان تاسیس شده بود. این تغییرات موجب بروز روابط جدیدی میان روشنفکران دینی و بخشی از روحانیان گردید. به دنبال آن گروهی از روشنفکران با نزدیکی به روحانیون اگاه تحولاتی را در عصر ملی شدن صنعت نفت و پس از آن موجب شدند.
آغاز همکاری روشنفکران با امام خمینی
هنگامی که محمد رضاشاه برنامه انقلاب سفید خود را مطرح کرد برخی برنامه های آن از جمله اصلاحات ارضی و دادن حق رای به زنان مورد مخالفت مراجع و حوزه علمیه قم قرار گرفت. با عدم تمکین شاه روحانیت وارد عرصه جدیدی از مبارزه بر ضد رژیم استبدادی می شود. تا این تاریخ بدنهء اصلی روحانیت نسبت به جنبش ضد استبدادی بعضا بی تفاوت یا تا حدودی مخالف بودند. اما از سال ۴۰ به بعد بدنه اصلی روحانیت به این جنبش می پیوندد. از میان مراجع، رفته رفته ویژگیهای خاص امام بروز پیدا می کند. دو خصوصیت توکل و جسارت در ایشان بیشتر بارز بود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ نهضت مقاومت ملی و روشنفکران و روحانیان فعال در آن علیه استبداد جدید شاه و استیلای آمریکا و انگلیس مبارزه می کردند. هنگامی که در جریان انقلاب سفید شاه، درگیری میان روحانیان و شاه شکل گرفت و از میان علما و مراجع آقای خمینی قاطع تر از همه برخورد کردند. روشنفکران مبارز عموما و روشنفکران دینی خصوصا به ایشان جلب شد. جریان مشروطه و شورش تنباکو در غالب همکاری روحانیت و روشنفکری دینی در بالاترین سطوح آن تکرار شد.
یک غفلت تاریخی
چون محور اصلی مبارزه سلبی(نفی استبداد و استعمار) بود حتی گروههای غیر دینی و بعضا ضد دینی هم از این جنبش حمایت کردند. اما درعین حال یک غفلت تاریخی هم رخ داد. ما بیش از حد به آرمانها و اهداف سلبی بها داده شد و از برخی اختلافات کلیدی و اساسی نهفته در دیدگاهها غفلت شد. و این مسأله در رابطه روشنفکران دینی و روحانیت بیشتر مصداق دارد. چرا که اگر چه بین این دو گروه اشتراکات وجود داشت اما باید به اختلافات اساسی در دیدگاه های دینی نیز توجه می شد. البته باید این را هم گفت که افرادی هم بودند که به این اختلافات توجه داشتند. و مرحوم بازرگان از همین افراد بود و به همین دلیل در برخی مواضع همگامی لازم را با حرکت روحانیت نشان نمی داد. به خاطر همین غفلت ها بود که پس از انقلاب دعوای مشروطه خواهان و مشروعه خواهان به نوع دیگری تکرار شد.
دیدگاه روشنفکران دینی نسبت به قیام ۱۵ خرداد و کاپیتولاسیون
جرأت و جسارت امام که ایشان را از دیگر مراجع ممتاز می کرد، و موجب جلب توجه عموم روشنفکران شد. فلذا بیشتر گروهها به جز برخی از فعالان حزب توده، با قیام ۱۵ خرداد همگامی و همراهی کردند. دانشجویانی مثل مرحوم حنیف نژاد که از اعضای دانشجویی نهضت آزادی بود در قیام ۱۵ خرداد نقش داشتند. اما برخی از اعضای جبهه ملی، خیلی با این حرکت موافق نبودند. مرحوم بازرگان در یادداشت های دوره زندان خود آورده است که زندانیان نهضت آزادی قصد برگزاری مراسمی برای گرامیداشت شهدای ۱۵ خرداد را داشتند با مخالفت یا عدم همراهی برخی از اعضای این جبهه مواجه شدند. اما در مورد کاپیتولاسیون و حرکت امام در این زمان تقریبا همه گروهها علی رغم دیدگاههای متفاوت با آن موافقت کردند. حتی حزب توده هم به دلیل ضد آمریکایی بودن آن حرکت از آن حمایت کرد.
تاثیر آغاز نهضت امام بر محافل روشنفکری و دانشگاهی
من جنبش روشنفکری دینی را به سه دوره تقسیم می کنم. دوره اول از شهریور ۲۰ تا سال ۴۰ می باشد که سوالات و پاسخهای متفاوتی در آن عصر مطرح می شده است. اما از سال ۴۰ ابتدا با تشکیل نهضت آزادی و متعاقب آن بازداشت و محاکمه سران نهضت و سپس تقابل میان روحانیان با شاه و ورود مراجع و علمای دین به صحنه مبارزات ضد استبدادی، جو غالب در محافل روشنفکری و دانشگاهی متمایل به دین می شود. در حالیکه تا پیش از آن ضد دینی بود.
این مسأله موجب شد که توجیه تئوریک مبانی دینی، نیاز اصلی زمانه شود و هم دکتر شریعتی و هم مهندس بازرگان در آثار خود به سوالات مرتبط با این نیازها پاسخ بدهند. (مثل بعثت و ایدوئولوژی و علمی بودن مارکسیسم و نقد اریک فروم و آزادی هند) علاوه بر این از میان روحانیون مرحوم مطهری و مرحوم بهشتی نیز ارتباط نزدیکی با محافل روشنفکران دینی، نظیر انجمن¬های اسلامی پزشکان و مهندسین پیدا کردند و نوعی از همکنشی فکری و تعامل اجتماعی ـ سیاسی شکل گرفت.
تاثیرمتقابل امام خمینی و دکتر شریعتی
در دیگ جوشان هم کنشی های سیاسی و ایدئولوژیک سالهای دهه ۴۰و۵۰ ، بی تردید دو گروه روحانیت و روشنفکری بر یکدیگر تاثیرات متقابلی داشتند.
مثلا در ماجرای اصلاحات ارضی و مخالفت روحانیون با مقولاتی چون تقسیم اراضی و حق رای برای زنان، نهضت آزادی که نگران توجیهات نامطلوب برخی از روحانیان بود، در بیانیه ای به تبیین و توضیح مخالفت روحانیان با شاه پرداخت و نوشت مگر مردان ایران آزادی انتخاب دارند که حالا می خواهند به زنان هم حق رای بدهند! هدف از این بیانیه این بود که از سوء برداشتها جلوگیری شود و به جنبش ضد استبدادی خللی وارد نیاید. به دنبال این در مجله “خواندنی ها” ضمن حمله به نهضت آزادی ایران نوشت: “ملا مهندس بازرگان فتوی می دهد”!
مثال دیگر ورود واژه هایی نظیر “مستضعفین” به ادبیات انقلاب است که هیچ کس نمی تواند انکار کند کار شریعتی بوده است. در زمینه های فکری نیز تاثیراتی دیده می شود. به عنوان نمونه، آیت الله مشکینی، در تایید نظرات آقای دکتر سحابی پیرامون تکامل انسان، هم سخنرانی کردند و هم جزوه ای منتشر ساختند. مرحوم مطهری در بیان دیدگاه های اقتصادی خود، از دیدگاه های روشنفکران تأثیر پذیرفته بودند. مرحوم دکتر بهشتی یکی از سخنرانی های خود مبانی فقهی قرآنی خمس را مورد نقد قرار دادند، که بعدها با اعتراض مرحوم مطهری روبرو شد. دکتر شریعتی، تحلیل خود را پیرامون «امت و امامت» شیعه یک حزب تمام، به احتمال زیاد تحت تأثیر جنبش روحانیت به رهبری امام خمینی ارایه داده بود.
چرا جبهه ملی و دکتر مصدق در واقعه ۱۵ خرداد سکوت کردند؟
در ۱۵ خرداد اکثر رهبران جبهه ملی در زندان بودند. براساس یادداشت های مهندس بازرگان سران جبهه ملی با برگزاری مراسم یادبود شهدای ۱۵ خرداد در زندان مخالفت کردند. جبهه ملی هر چند دربرگیرنده افرادی مؤمن و متدین بود اما مبارزه سیاسی را به صفت وظیفه با انگیزه مذهبی انجام نمی¬داد و نگاه مذهبی به آن نداشت و طبیعی است که در مبارزات مذهبی از نوع ۱۵ خرداد موضع نگیرد.
اما دکتر مصدق پس از محاکمه در دادگاه نظامی و محکومیت به سه سال زندان به احمدآباد تبعید شد، و تا زمان درگذشتش در آنجا بود و اجازه تماس و دیدار با احدی جز خانوادهاش را نداشت. بنابراین اجازه، امکان و یا تمایل برای اظهار نظر سیاسی نداشت. در اواخر سال ۱۳۳۹ و سال ۱۳۴۰ که جو سیاسی ایران کمی باز شده بود، دکتر مصدق در ۳ مورد اظهار نظر کرد. یک مورد ارسال پیام برای کنگره جبهه ملی بود و یکبار هم در موردی که اختلافی بین سازمان دانشجویان دانشگاه تهران با شورای مرکزی جبهه ملی پیش آمد، و دانشجویان نامه¬ای به دکتر مصدق نوشتند. دکتر مصدق در پاسخ خود به دانشجویان به نفع سازمان دانشجویان دخالت کرد که منجر به تشکیل جبهه ملی سوم به رهبری مرحوم کاظمی شد. و یک بار هم هنگام تأسیس نهضت آزادی ایران در سال ۴۰، بود که ایشان به نامه مرحوم مهندس بازرگان به مناسبت تأسیس نهضت آزادی ایران پاسخ دادند. بنابراین مرحوم دکتر مصدق در هیچ یک از مسایل سیاسی آن زمان اظهار نظر نمی کرد. علت این بود که رژیم شاه از طرفی می خواست واقعاً عرصه را بر ایشان تنگ کند و در حقیقت او را زندانی نگه دارد و از طرف دیگر چنین وانمود کند که ایشان آزادند. برای مقابله با این وضعیت در سال ۱۳۴۱، چند نفر از فعالان نهضت آزادی ایران برای دیدار با دکتر مصدق به احمد آباد رفتند. اما مامورین ساواک و ژاندارمری اجازه ورود به احمد آباد را به آنها ندادند. دکتر مصدق از این رو از هر گونه اظهار نظر سیاسی استنکاف میکرد و به درخواست مصاحبه خبرنگاران خارجی پاسخ مثبت نمیداد تا بفهماند که زندانی است.
تعامل روحانیت با روشنفکران پس از کودتای ۲۸ مرداد
پس از کودتا هر چند عده ای از علما و روحانیون با کودتا همراهی کردند، اما این دیدگاه غالب در میان روحانیون نبود، بلکه برخی از روحانیان، حتی پس از کودتا، به آرمان های نهضت ملی وفادار ماندند. و با نهضت مقاومت ملی همکاری جدی داشتند مرحوم آیتالله میرسیدعلی رضوی، آیتالله حاج سید رضا زنجانی، آیتالله انگجی و آیتالله غروی (تبریز)، آیتالله موسوی جلالی (دماوند)، آیتالله حاج سیدجوادی (قزوین)، را میتوان نام برد. این گروه از روحانیان صبحهای چهارشنبه هر هفته دور هم جمع میشدند و تشکیل جلسه می دادند، که به اصحاب چهارشنبه معروف شدند. در مقابل، روحانیون درباری که شبهای جمعه هر هفته در منزل امام جمعه تهران (مرحوم دکتر سید حسن امامی) گردهم می آمدند. و این عده به اصحاب پنج شنبه معروف بودند. به این ترتیب روابط روحانیون ملی و مبارز با فعالان سیاسی هوادار مصدقی بسیار حسنه و نزدیک بود و همه از این امر اطلاع داشتند.
واکنش دانشجویان ایرانی مقیم خارج و واقعه ۱۵ خرداد
بایستی توجه کرد که وقایع ۱۵ خرداد دو بخش داشت: یک بخش آن اعتراض خودجوشی بود که مردم نسبت به فشار بر روحانیون خصوصاً بازداشت آقای خمینی و انتقال ایشان به تهران نشان دادند و بخش دیگر حوادثی بود که در حاشیه اتفاق افتاد (از قبیل آتش زدن کتابخانه ها و برخی اماکن دیگر) ما بایستی بین این دو بخش حتماً تفکیک قایل شویم. بخش اول یک حرکت خودجوش و اصیل بود که مورد حمایت عموم دانشجویان از جمله اعضای نهضت آزادی در داخل کشور قرار گرفت. (که مرحوم حاج مهدی عراقی در ناگفته-ها به آن اشاره کرده اند.) بسیاری از گروههای سیاسی و دانشجویی در خارج از کشور نیز از این حرکت حمایت کردند ولی بخش دیگر از وقایع ۱۵ خرداد را در حقیقت، بنا به قولی، ساواک به راه انداخته بود تا روحانیت را بدنام کند. این کارها بهر حال در میان ایرانیان فعال و دانشجویان خارج از کشور اثرات متفاوتی داشت. در کنفدراسیون دانشجویان در آن زمان هم گروه های ضددینی و غیردینی حضور داشتند و هم فعالان ملی ـ اسلامی نظیر مرحوم چمران، قطب زاده، مهندس توسلی و دکتر مهدی بهادری نژاد و خود من نیز حضور داشتیم.
برخی از گروه های ضد دینی در نشریات خود، با این تز که شاه با نابود کردن روحانیت راه را برای ما باز می¬کند شروع به کوبیدن روحانیون و حتی نیروهای مسلمان کرده و از اقدام رژیم در سرکوبی روحانیون حمایت کردند. ما برای مقابله با چنین حرکتی دو راه را در پیش گرفتیم، یکی که در حقیقت دفاع از مواضع ضد استبدادی روحانیت بود، عبارت بود از تکثیر اعلامیه های آقای خمینی، آن هم در جوّی که بقیه تشکل-های دانشجویی نه ایشان را به درستی می شناختند و نه علاقه چندانی به این کارها نشان می دادند.
کار بعدی ما دفاع از دین مظلوم اسلام و تبیین عدم تنافی اسلام با حقوق بشر و خصوصاً حقوق زن بود. حتی به یاد می آورم که من و چمران مشترکاً تحقیقی در موضوع عشق، خانواده و طلاق در برخی کشورها چون آمریکا، چین، شوروی، ایران، مصر انجام دادهایم و در سلسله سخنرانی¬هایی در جلسات ماهیانه انجمن ایرانیان نیویورک به دفاع از مواضع اسلام پرداختیم.
اگر چه برخی از گروههای چپ در ابتدا با مواضع اولیه روحانیون علیه اصلاحات ارضی و حقوق زنان مخالفت کردند، ولی بعدها که آرام آرام، روحانیان مواضع اولیه خود را به مبارزه علیه استبداد و استیلای خارجی ارتقا دادند، ما شاهد تغییر در عملکرد سازمان های دانشجویی حتی چپ گراها بودیم. به عنوان نمونه اگر به روزنامه «مردم» ارگان حزب توده ایران، در آن زمان نگاهی بیاندازیم می بینیم که این روزنامه به نفع روحانیون و علیه سلطنت موضع گرفته است.
آشنایی شخصی با امام و رابطه با ایشان
من در شهریور سال ۱۳۳۹ به آمریکا رفتم، در آن زمان هنوز آقای بروجردی مرجعیت داشت و آقای خمینی به آن صورت مطرح نبودد و از این جهت با ایشان آشنایی نداشتم. البته، در سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۰ انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران با علمای قم همچون علامه طباطبایی دیدار میکردند. اما در آن سالها، علما و مراجع هنوز در تصورات انزوامحور خود بودند و توجهی به دانشگاه نداشتند. در حقیقت اقبال از سوی ما دانشگاهیها بود و نه آنها. یعنی ما دانشجویان را می بردیم که ببینند در قم چه خبر است؟ ولی اینکه آقایان حساس باشند که در دانشگاه چه خبر است؟ نه این گونه نبود.
اولین آشنایی بنده با امام به بعد از جریانات دستگیری ایشان و زمانی که تبعید شدند، بازمیگردد. خصوصا زمانی که بیانیههای ایشان که مهم ترین و مؤثرترین آنها، بیانیهای بود که در آن «شاه دوستی معادل غارتگری» معرفی شده بود و نقطه عطفی در حرکت روحانیان به وجود آورده بود. جالب این بود که یکی از گروه های مبارز خارج از کشور که روزنامه ای منتشر می کرد، بیانیه آقای خمینی را چاپ کرد، ولی تمام حملات ایشان به اسرائیل را حذف نمود. این مسأله به دو دلیل برای ما تعجب آور بود، یکی حذف حملات به اسرائیل و دیگری سانسور معناداری که در آن روزنامه، با تیراژ محدود اعمال میشد.
اما ورود جدی ما به صحنه، مربوط به بعد از تبعید آقای خمینی به بورسای ترکیه بود. در این دوره ما دانشجویانی را که با ما هماهنگ بودند و همین طور انجمن های اسلامی را هماهنگ کردیم که نامه های متعدد به دولت ترکیه و به نمایندگی ترکیه در سازمان ملل بنویسند و به آن دولت اعتراض کنند، که مگر ترکیه پلیس ایران است؟ چه حقی دارد که یک فرد ایرانی معترض به رژیم شاه را نگه دارد؟ این حرکت ها و اعتراضات باعث انتقال آقای خمینی از بورسا به عراق شد. و این مقارن بود با زمانی که ما سازمانی برای آموزش علمیات سازماندهی مخفی و مسلحانه به وجود آورده و در خاورمیانه مستقر شده بودیم؛ مرحوم چمران در قاهره، من در بیروت و مهندس توسلی در بغداد بود.
وقتی آقای خمینی وارد کاظمین شد و مهندس توسلی باخبر شد مطلب را طی تلگرافی به من در بیروت اطلاع داد و گفت که الآن وقت خوبی برای دیدن ایشان است. پس از آن تلگراف بود که من به چمران خبر دادم و چمران از قاهره به بیروت آمد و با هم به بغداد رفتیم و به همراه مهندس توسلی از آقای خمینی در نجف دیدار کردیم. در آن زمان ما چون تشکیلات داشتیم، بایستی گزارشی تهیه می کردیم و به اعضای شورای عمومی ارسال می کردیم. علاوه بر آن خود من هم خاطراتم را می نوشتم. وقتی من صحبت می کردم مرحوم چمران می نوشت و بالعکس. این اولین دیدار و آشنایی ما با آقای خمینی بود. در آن دیدار که مصادف با روز میلاد رسول اکرم ص بود ما کتاب افضل الجهاد (از یک نویسنده معروف الجزایری به نام عمار اورازگان، چاپ الطلیعه، بیروت) را به ایشان هدیه کردیم. عنوان کتاب، موضوع یک حدیث نبوی است که: أفضل الجهاد کلمة حق عند امام جائر»
البته من قبلاً نیز چندین بار به نجف رفته بودم و با مراجعی چون مرحوم حکیم، خوئی و شهید باقر صدر دیدار کرده بودم. سفرهای مکرر من به نجف عموما به تنهایی صورت میگرفت. ولی یک نوبت به همراه مرحوم دکتر شیخ مهدی حائری یزدی بود. این سفرها موجب برقراری ارتباط مستمر با علما و مدرسین نجف و آشنایی نزدیک با آنها شده بود و به طوری که به واسطه همین ارتباط نزدیک، هر وقت به نجف میرفتم در منزل آیتالله شیخ نصرالله خلخالی، که مسؤول امور مالی مراجع بود یا مرحوم سیدحسن مدنی (برادر مرحوم اسدالله مدنی) وارد میشدم. بعد از استقرار آقای خمینی در نجف، این ارتباطها شکل منظمتری گرفت. مدتی بعد آقای سید محمود دعایی که در آن تاریخ با سازمان مجاهدین خلق کار میکردند نامه ای برای من فرستادند که آقای خمینی به من اجازه دادند از یک پولی که به دلار برای وجوه شرعی داده شده بود برای فعالیتهایی که داشتم، خرج کنم. بعد از آن بود که آقای خمینی طی نامه ای به من اجازه استفاده از وجوهات را دادند که متن آن در صحیفه نور آمده است. از سال ۱۳۵۰ به بعد، من تقریباً سالی یکی دو بار به نجف میرفتم و در مورد مسایل مختلف با آقای خمینی به گفتگو مینشستیم و این ادامه داشت تا زمان سفر امام به پاریس.
دیدگاه امام نسبت به دکتر شریعتی
من اطلاع داشتم که آقای مطهری طی نامه ای به امام یا در سفری که بعد از حج به نجف رفته بود، مطالبی را در مورد شریعتی به ایشان منعکس کرده بود. مرحوم مطهری با برخی از اندیشه های شریعتی خیلی موافق نبود و من هم این مطلب را از طریق دوستانمان در ایران می دانستم. و در جریان بودم که آقای خمینی هم نظر خوبی نسبت به پارهای از موضوعاتی که دکتر شریعتی مطرح کرده بود ندارند. اما من شخصاً با این دیدگاههای ایشان موافق نبودم. در بحثها متوجه شده بودم که شاید ایشان همه کتاب¬های شریعتی را به درستی نخوانده است. و با اعتمادی که به برخی اشخاص، نظیر مرحوم مطهری داشتند، آن مواضع را پیدا کرده بودند. در حالی که من نوشته¬های شریعتی را به نفع اسلام و مسلمین می دیدم و به همین خاطر مخالفت آقای خمینی با شریعتی را حتی به نفع روحانیون و نیروهای مسلمان نمی دیدم. در جریان درگذشت شریعتی، ما در خارج از کشور ترتیبی دادیم که شاید حدود صد و پنجاه پیام تسلیت از طرف انجمن های دانشجویی و شخصیتهای فعال ایرانی به آقای خمینی ارسال شد، ما هم به نوعی تعمد داشتیم که به طور غیرمستقیم به آقای خمینی بگوییم که شریعتی مورد احترام جوانان و روشنفکران است. این کار مؤثر بود. بعد از اتمام مراسم دفن شریعتی در زینبیه دمشق، از بیروت به نجف (عراق) رفتم. این تلگراف ها رسیده بود و نظر ما این بود که ایشان به همه تلگراف ها جواب بدهند. ایشان گفتند که نمی توانند به همه پیام ها جواب بدهند و البته چنین کاری درست هم نبود. بنابراین خود ایشان پیشنهاد کردند که نامهای خطاب به من بدهند و من آن را برای همه بفرستم. دوستان ایشان هم این مسأله را پذیرفتند.
البته متنی که در صحیفه نور چاپ شده است، متن دوم است. متن اول ایشان خیلی خوب نبود، و انتشار آن را مضر به روابط جوانان و دانشجویان تحصیل کرده با آقای خمینی تشخیص دادم و همین امر را متذکر شدم. یک جلسه بسیار طولانی با ایشان داشتم. ایشان نظریاتی را که داشتند بیان کردند و من هم گفتم که حمایت من از شریعتی به این معنا نیست که هر چه او گفته و نوشته درست و بدون ایراد بدانم. خود شریعتی نیز هیچ گاه نگفته که هر چه که گفته است درست است. من خودم در جریان بودم که دکتر شریعتی به آقای حکیمی گفته بود که نوشتههای او را بخواند و تصحیح کند. من این مسایل را به آقای خمینی گفتم و تذکر دادم که آیا به خاطر چند مطلب نادرست و اشتباه باید خدمات او را نادیده گرفت و اصل را کوبید؟ ما اگر بخواهیم با این دید به مسائل نگاه کنیم بعضی از خود آقایان حتی در مورد مسایل دینی اشتباهات خیلی بزرگی مرتکب شدهاند.
در همان جلسه به ایشان گفتم که شما به عنوان رهبر انقلاب و یک مرجع، لزومی ندارد له یا علیه شریعتی موضع بگیرید. بلکه می¬توانید ضمن تجلیل از شریعتی تذکر بدهید که بعضی از حرف¬های ایشان ایراد دارد؛ واقع بینانه هم همین است و ما هم از شما همین را می خواهیم و نمی خواهیم که شما از شریعتی تجلیل به آن معنا بکنید که تمام حرفهای او درست و مورد تایید است و خود ما هم چنین کاری نمی کنیم. بعد از این بحث ها، آقا متن دوم را نوشتند که نیش و گزند نداشت و در عین حال تجلیلی هم از شریعتی شده است.
در آن جلسه من مذاکرات خود با مرحوم مطهری را هم که در لندن صورت گرفته بود برایشان نقل کردم. مرحوم مطهری در خرداد ۵۶ به لندن آمده بود تا در جریان معالجه چشم علامه طباطبایی کنار ایشان باشد و در منزل مهندس شهرستانی اقامت داشتند. زمانی که من وارد لندن شدم قرار بود جنازه شریعتی را تحویل ایران بدهند و همسر دکتر شریعتی هم اصرار داشت که جنازه به سفارت ایران تحویل داده شود تا به ایران منتقل شود و ما هم نگران بودیم که اگر جنازه شریعتی به ایران بیاید با تجلیل هایی که از او به عنوان «اسلام شناس بزرگ شرق» خواهند کرد او را بدنام نمایند. بنابراین با تحویل جنازه به سفارت ایران مخالفت کرده و تلاش فراوانی نمودیم و با کمک وکیلی که گرفته بودیم، تا موفق شدیم جنازه او را به پسرش احسان تحویل دهند.
به محض اینکه من وارد لندن شدم آقای دکتر سروش و دکتر خرازی به فرودگاه آمدند و مرا به منزل بردند. آنها به من گفتند که مرحوم مطهری در مسجد امام باره سخنانی راجع به شریعتی گفته است که بچه ها را تحریک نموده است. از جمله مطلبی به این مضمون که شریعتی توسط دولت ایران به خارج اعزام شده است. آقایان سروش و خرازی به من گفتند که آقای مطهری شما را می شناسد و از شما به احترام یاد می کند و به من پیشنهاد کردند که با ایشان در این باره صحبت کنم. با قبول پیشنهاد آنان به دیدار آقای مطهری رفتیم و از ساعت ۲ بعد از ظهر تا ۹ شب در حضور آقایان سروش و خرازی با ایشان به طور مفصل صحبت کردم. به ایشان گفتم که این حرفی را که به شما گفته اند که شریعتی فرستاده دولت است بی ربط است. شما از کجا چنین حرفی می زنید؟ ایشان گفتند که فردی در حسینیه ارشاد به من چنین گفته است (نام او را بردند).
من گفتم که این حرف درست نیست و شرح دادم که ما از مدت ها قبل در جریان فشارهای وارده بر شریعتی بودیم. شریعتی به ما پیام داد که به علت فشارها دیگر قادر به ماندن در ایران نیست و خواست که ترتیبی برای خروج او از ایران بدهیم. ما اقدامات متعددی را آغاز کردیم تا از دانشگاه الازهر یا الجزایر از او به عنوان استاد دعوت کنند و او بتواند به این بهانه از ایران خارج شود. یا اینکه به طور قاچاق برود به افغانستان و ما گذرنامهای برای او درست کنیم که بتواند از طریق پاکستان به فرانسه برود. اما قبل از آن که این فعالیتها به نتیجه برسد، دکتر شریعتی با گذرنامه هنرمندی که نامش مشابه شریعتی بود (به نام علی مزینانی) از ایران خارج شد. پس از این توضیحات، مرحوم مطهری حرف های مرا پذیرفت و من از ایشان خواستم که سوء تفاهمهای به وجود آمده را خودشان اصلاح کند.
بعد از ایشان پرسیدم که ایرادتشان به شریعتی چیست؟ ایشان گفت که مثلاً نظریه شریعتی راجع به فلسفه تاریخ منطبق با قرآن نیست. من گفتم: خوب! چه اشکالی دارد؟ ما مسلمانان ۱۴ قرن است که برداشت های مختلف از دین داریم. حال شما او را نقد کنید. ایشان گفتند که من او را نقد نمی کنم بلکه غیر مستقیم جواب می دهم. من گفتم که به هر حال شما بایستی این امر را باب کنید که علما همدیگر را نقد کنند و این امر مثبت و سازنده است. ایشان قبول کرد و قول داد که همین طور عمل کند. در نجف تمام این مذاکرات را به آقای خمینی منتقل کردم. انتشار متن دوم نامه ایشان خطاب به من به هر حال جوّ ملتهب میان روشنفکران دینی و روحانیان را تا حدی آرام کرد. پس از فوت حاج سید مصطفی، ایشان در پیام تشکر مفصل خود نکاتی را که در جریان مذاکراتم با ایشان مورد توافق قرار گرفت منعکس کردند. در حقیقت موضع نسبتاً متعادلی اتخاذ نمودند و این که شریعتی اگرچه اشتباه هم داشت اما به هر حال به اسلام خدمت کرده است.
البته بایستی بدانیم که آقای خمینی هر چند بسیار باهوش و زیرک بود، ولی به ایشان وحی نمی شد و براساس اطلاعاتی که به ایشان داده میشد اظهارنظر میکرد. یکی از نکاتی که در همان جلسه به ایشان تذکر دادم این بود که چگونه است که ارتباط فلان عالم با دربار شاهان وقت (مثلاً علامه مجلسی یا میرزای نائینی در اواخر عمر) مورد توجیه شما قرار می گیرد که این عمل به خاطر شرایط زمانه و در حقیقت برای خدمت به اسلام بوده است، اما همین رابطه وقتی در مورد افراد غیر روحانی مطرح می شود نوعی جرم به حساب می آید؟ خوشبختانه ایشان تا حدود بسیار زیادی این ایرادات را قبول کردند. اما برداشت شخصی من این بود که بزرگان ما بیشترشان، همه کتاب های شریعتی را نخوانده بودند. من خودم از مرحوم آیتالله اشراقی داماد آقای خمینی که مخالف سرسخت شریعتی بود پرسیدم که آیا کتاب های شریعتی را خوانده اید؟ ایشان گفت نه، نخوانده ام.
آیا امام با سانسور و سرکوب مخالف بود؟
به نظر من اینکه آقای خمینی به نامه آقای مطهری (مبنی بر توقف انتشار کتب شریعتی تا زمان اصلاح آن) پاسخ ندادند بدین دلیل بود که ایشان مخالف سانسور، حداقل در آن زمان، بودند. ما باید دو چیز را از هم تفکیک کنیم. یکی طرح یک اندیشه است و دیگری حقانیت یک اندیشه. به هر حال هر کس، حق دارد نظر خودش را مطرح کند. اعتقاد به آزادی عمل در مورد طرح فکر و بیان اندیشه حتی در مورد مخالفین نیز از آقای خمینی نقل شده است. به عنوان مثال آقای موسوی اردبیلی برای من نقل می کرد و نیز مهندس میرحسین موسوی هم، گفته است که در جلسه سران نظام از آقای خمینی خواسته می شود که کار نهضت آزادی ایران را تمام کنند. اما ایشان مخالفت می کند. در سال ۶۳ و زمان وزارت کشور ناطق نوری، در جلسه-ای با حضور برخی چون مرحوم لاجوردی، ناطق نوری درخواست تعطیلی نهضت آزادی را مطرح می کند پس از آن که سه بار که مسأله را تکرار میکند، جواب میدهند که مهندس بازرگان، دکتر سحابی و یزدی با ما نیستند ولی مسلمانند. بروید فکری برای آنانی بکنید که می گویند با ما هستند ولی دین ندارند، که بعد از آن سران و فعالان حزب توده را گرفتند. بار دیگر در سال ۱۳۶۷ سران سه قوه، از آقای خمینی می خواهند که نهضت آزادی ایران تعطیل شود. ایشان میپرسند: برای چه؟ می گویند که چون اینها با روحانیون مخالفند. آقای خمینی میگوید خیر! اینها با روحانیون مخالف نیستند، با شما مخالفند! باز به ایشان می گویند که اینها با شما هم مخالفند. اینجا آقای جواب میدهند که مخالف باشند مگر من جزء اصول دینم؟
بالاخره این حرف در جامعه استبدادزده ما حرف خیلی بزرگی است. حرف کمی نیست! شما وضعیت فعلی را با آن زمان مقایسه کنید. اگر چه من با برخی از مواضع و سیاستهای آقای خمینی موافق نبودم اما به نظر من مسایلی را رعایت میکرد، که اکنون نمی¬شود. برخوردی که با نهضت آزادی ایران در آن زمان شد بسیار بهتر از اکنون بود. حتی من الآن هم که نامه سرگشاده نهضت آزادی ایران به امام در مورد جنگ و یا تفصیل و تحلیل ولایت مطلقه فقیه را می خوانم می بینم که خیلی تند است اما آقای خمینی با ما برخورد تند نکرد، نه تنها برخورد نکرد، بلکه من اطلاع دقیق دارم که گفته بودند که اینها درست می گویند. این را من از مرحوم آیتالله حاج سید صادق لواسانی نقل می کنم. در آن دوران نمیگذاشتند که حتی من با آقای خمینی دیدار داشته باشم و لذا، برخی از مطالب خود را توسط مرحوم لواسانی به آقای خمینی منتقل میکردم. آخرین بار هم در نوروز سال ۶۴ به درخواست خود آقای خمینی به دیدارشان رفتم و ۹۰ دقیقه با ایشان در مورد عمدهترین مسایل آن روز یعنی انتخابات و جنگ صحبت کردم.
ریشه اختلافات روشنفکران با امام پس از انقلاب
در دوران مبارزه با استبداد سلطنتی و استیلای خارجی ما علاوه بر آنکه اختلاف میان روشنفکران دینی و روحانیان را نادیده گرفتیم، بر سر یک برنامه ایجابی نیز توافق نکردیم. اشتباه ما این بود که با اصل کردن مبارزه با شاه و سقوط سلطنت اختلافات را نادیده گرفتیم. اشتباه ما این بود که نه تنها اختلافات را نادیده گرفتیم بلکه برای بعد از پیروزی انقلاب هم برنامه مشخصی وجود نداشت. تنها بعد از استقرار در نوفل لوشاتو بود که من متنی را با عنوان برنامه سیاسی رهبری تنظیم کردم که بر همان اساس عمل شد. اما آن خیلی کلی و تنها مراحل حرکت را مشخص میکرد. اگر در همان زمان با توجه به اختلافات به گفتگوی جدی مینشستیم ممکن بود به توافقاتی می¬رسیدیم و با هم پیمان می بستیم چه بسا بسیاری از مسائل بعد از انقلاب پیش نمیآمد.
مثلاً در مورد ولایت فقیه ما هیچ بحث و توافقی نکرده بودیم و اگر ما از همان ابتدا میدانستیم که قرار است مسأله رهبری به این شکل مطرح شود، شاید به گونه دیگری عمل میکردیم. البته در مورد ولایت فقیه بایستی این نکته را در نظر داشته باشیم که طرح این مسأله در قانون اساسی بیشتر برای بعد از آقای خمینی بود، چون رهبری برای ایشان حاصل بود. البته ایشان ابتدا مسأله ولایت فقیه را مطرح نکردند در پیش نویس قانون اساسی تهیه و نهایی شده توسط دولت موقت، مقام رهبری وجود نداشت. اعضای شورای نگهبان را هم مجلس انتخاب میکرد آقای خمینی هم آن را امضا و تایید کرده بود. یعنی جمهوری اسلامی بدون نهاد رهبری معنا و مهفوم دارد. و این دو یکی نیستند. در مجلس خبرگان قانون اساسی بود که اصل رهبری وارد شد و ایشان هم آن را تأیید کردند. ایشان چون مجلس خبرگان را مسؤول تنظیم قانون اساسی می دانستند نخواستند در کار آنها دخالت کنند. شاید اگر موضوع دیگری بود که با نظریه سیاسی ایشان هماهنگی نداشت آن را وتو میکردند. اما به هر حال این مسأله، به یک خصلت ویژه آقای خمینی بازمی گردد که به برخی از مسئولان یک مسؤول در حیطه مسؤولیت خود آزادی عمل می داد. تمام شواهد حاکی از این بود که امام با ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر موافق نبود اما نظر مسؤولین جنگ را پذیرفت.
اما اینکه آیا آقای خمینی در کل موفق بود، به نظر من آقای خمینی از یک جهت موفق و از جهتی ناموفق بودند. حرکت ضد استبدادی ایشان علیه استکبار سلطنتی، موفق بوده است، اما در جهت ساختن یک جامعه آزاد نمونه و الگو، ایشان موفق نبودند. اما اختلاف میان روشنفکران با آقای خمینی پس از انقلاب، علل و دلایل گوناگونی دارد.اول این که قرائت روشنفکران دینی از اسلام و ارزشهای دینی با قرائت بسیاری از روحانیان از جمله آقای خمینی تفاوتهای اساسی دارد. دوم این که همانطور که در بالا اشاره شد، روشنفکران دینی و روحانیان درباره سرنگونی رژیم وابسته شاه، با هم توافق داشتند. اما درباره نظام جایگزینی و ویژگیهای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی آن با هم هماهنگی نداشتند. سوم اینکه بسیاری از روحانیان ایران عالم به شرایط زمان خود نبودهاند. حالا اگر بعد از ۲۵ سال حکومت شده باشند، محل بحث است ـ اما روشنفکران دینی، این اشراف به وضعیت جهان و پیچیدگیهای جامعه کنونی را داشتند و دارند. چهارم اینکه وضعیت سیاسی و ساختارهای اجتماعی، از جمله روابط ویژهای که روحانیان با مردم عامی داشتند، بر روابط آنان با روشنفکران، از جمله روشنفکران دینی اثر گذاشت. روحانیان ایران، اگر بر وضعیت پیچیده اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جهان معاصر، اشراف لازم را ندارند، اما در عوض قدرت بسیج مردم را، به علت همان رابطه ویژه، داشتهاند. بنابراین انقلاب وقتی پیروز شد که تمامی طبقات مردم، از عامی و روشنفکر، پیر و جوان، زن و مرد در انقلاب حضور پیدا کردند. اما وقتی تمامی مردم در صحنه حاضر شدند، روشنفکران تبدیل به یک اقلیت عددی شدند و روحانیان هم از همکاری با روشنفکران احساس بینیازی نمودند. بنابراین هم عوامل فکری و هم رفتاری از ریشههای بسیار مهم در بروز اختلاف میان روشنفکران و روحانیان گردید. اما این تمام مسئله نیست. روشنفکران به خصوص روشنفکران چپ اعم از اسلامی یا غیراسلامی نیز سهم موثری در این جدایی داشتند.
آیا شما الزامی به ضرورت نقد روشنفکران میبینید؟
بله، یکی از کارهایی که به نظر من لازم است انجام شود، نقد روشنفکران و عملکرد آنها پس از پیروزی انقلاب است. آنها در دو سال اول پس از پیروزی انقلاب توجه نکردند که در کجای تاریخ قرار دارند. روشنفکران در آن زمان شصت هفتاد روزنامه داشتند، در شرایطی که هنوز روحانیون هیچ روزنامه ای نداشتند، اما برخی از روشنفکران زیر شعارهای افراطی رمّالی سیاسی به راه انداختند. من قبلا هم گفته ام که به هر حال آقای خمینی به عنوان رهبر زیرک انقلاب، حق داشت با توجه به مشاهده برخی عملکردهای روشنفکران به آنها که اعتماد نکند که کارها را به دست روشنفکران بدهد و نگران انقلاب باشد و این به خاطر عملکرد بسیار بد برخی از گروهها و شخصیتهای فعال روشنفکری اعم از ملی یا ملی ـ مذهبی بود. آقای خمینی همان طور که گفتم سیاستمدار زیرکی بود. شما اگر نگاهی به مصاحبه های ایشان در پاریس بیاندازید، با اینکه حدود ۳۰۰ مصاحبه داشتند دو کلمه متضاد نگفتند. ایشان حرف ما را به سرعت می فهمیدند و این زیرکی و هوشیاری را داشتند که نظرات خوب دیگران را می گرفتند و می گفتند. ما در پاریس یک سیستم قوی تنظیم کرده بودیم که ابتدا سؤالات را بررسی می کردیم و حتی بارها اتفاق افتاد که آقا پاسخی بیان میداد که آن پاسخ را درست نمیدانستم و آن را رد می کردم و ایشان هم قبول می کرد. بعد از انقلاب هم در اوایل ایشان انتقادپذیر بود و تحمل می کرد و اگر در مقابل مجاهدین و اعلام جنگ مسلحانه آنها دستور برخورد دادند اولا این یک خطای استراتژیک از جانب مجاهدین بود و نشان دهنده اشتباه فاحش در ارزیابی امکانات خودشان و طرف مقابل. اگر آن روز این را نپذیرفتند امروز بعد از ۲۵ سال پذیرفتن آن نباید مشکل باشد. باید توجه داشت که در هر رژیمی با مخالف مسلح چنین برخورد میشود.
وجهه غالب شخصیت امام
البته به طور مطلق نمی توان گفت که کدام وجه شخصیتی ایشان غلبه داشته است و بایستی به زمان های مختلف توجه کرد. اما به نظر من وجهه سیاسی ایشان قوی تر بوده است.
رابطه کنونی روشنفکری و حوزه های علمیه
انقلاب اسلامی همه زیرساخت های سنتی را با چالش های جدی مواجه کرده است و حوزه های علمیه هم جزئی از این حرکت عظیم طبیعتاً دگرگون خواهد شد. نمی توان حوزه را به سبک پنجاه سال قبل اداره کرد آقای خمینی می دانست که مشکل عظیم حوزه، تفکر سنتی حاکم بر حوزه است. ایشان سعی کرد که با نفوذ خود حوزه را متحول کند، ولی این اتفاق نیفتاد و متأسفانه امروز می بینیم که روحانیان قشری بر حوزه ها تسلط دارند. از این جهت حوزههای علمیه امروز به تجدید نظر در نگاهها و دیدگاههای سنتی، با در نظر گرفتن تحولات زمانه نیاز دارند و نسل جدید حوزه جلوی نگرش های سنتی بایستد و دو عنصر زمان و مکان را در اجتهاد و برداشت های دینی دخالت دهد.
پرسش های تکمیلی
۱- آقای حمید روحانی در جلد سوم نهضت امام خمینی مدعی است که شما علاوه بر مخالفت با متن دوم نوشته شده از طرف امام، آن را سانسور نموده و از ابلاغ آن به انجمن های دانشجویی خودداری کرده اید. این ادعا تا چه حدّ صحت دارد؟
ج ـ ادعای آقای روحانی بیاساس است. متن خطی نامه ایشان، در همان زمان عینا تکثیر و در تمام نشریات انجمنهای اسلامی دانشجویان منتشر گردید.
۲- امام در ماههای پایانی عمر خود (اسفند ۶۷) حملات بی سابقه ای به سنت گرایان و متحجرین حوزه کرده و آنها را بدتر از دشمنان خارجی نامید و همواره از پدیده ای به نام «اسلام ناب» دفاع می کرد. به نظر شما مشخصه های قرائت ایشان از اسلام چه بود و اشتراکات آن با قرائت روشنفکرانی چون مرحوم دکتر شریعتی از اسلام تحت عنوان «تشیع علوی» چیست؟
ج ـ آقای خمینی یکبار به مناسبتی، که الان جای بحث آن نیست، در همان بهمن و اسفند ۱۳۵۸ در اندرون ـ در مدرسه علوی به من گفتند که فلانی تو نمیدانی من گرفتار چه مرتجعینی هستم. من هم جواب دادم مراقب باشید این مرتجعین زحمات شما را بر باد ندهند. یک وجه تمایز نگاه فقهی آقای خمینی با مرتجعین حوزه در فقه نو و فقه سنتی بود. آقای خمینی از فقه نو حمایت میکرد. اما به دلیل قدرت و نفوذ همین مرتجعین، گاهی اوقات آقای خمینی لازم میدید از نگرشهای آنان و فقه سنتی حمایت نماید. امروز همین افراد اجاره تجدید چاپ کتاب تشیع علوی ـ تشیع صفوی، پدر و مادر ما متهمیم دکتر شریعتی را نمیدهند و بدترین نوع سانسور را در آثار فرهنگی اعمال مینمایند. شاید در هیچ دورهای سانسور کتاب و نشریات به بدی وضع حال نبوده است.
۳- آفات و آسیب های رابطه روحانیت با روشنفکران دینی چیست؟
نگاه روحانیت حاکم به روشنفکران دینی، از همان ابتدا نگاهی ابزاری بود. تا هنگامی که به وجود آنان نیاز داشتند، با آنان همکاری میکردند. اما به محض اینکه تصور کردند که دیگر نیازی به روشنفکران دینی ندارند، نه تنها آن را دفع کردند بلکه به مقابله با آنها نیز پرداختند. این امر سبب آن شده است که امکان همکاری مفید و موثر میان این گروه از بین برود. تا زمانی که یک تحول جدی در رفتارها و نگرشهای روحانیان صاحب قدرت نسبت به روشنفکران به طور عام و روشنفکران دینی به طور خاص بروز نکند، هر نوع همکاری غیرعملی به نظر میرسد. این وضعیت ناسالم حتی بر همکاریهای فرهنگی و فکری میان روحانیان جوان، خوش فکر و متجدد با روشنفکران دینی اثر نامطلوب بر جای گذاشته است. تنها در سالهای اخیر است که تغییرات مثبتی در میان این دو گروه اخیر مشاهده میشود و باید آن را به فال نیک گرفت.



دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۳۹ ق.ظ
* آیا بازتاب ها و واکنش هایى که در برابر آراى فقهى غیررایج و غیر مشهور نشان داده مى شود نتیجه الفت و عادتى فقهى است؟ آیا این واکنش ها به جا و دقیق است یا صرفاً در پى بدنام کردن افراد است؟
علامه سید محمد حسین: * من معتقدم که واکنش هاى منفى غالباً از الفت و عادت برخى از انسان ها به آراى مشهورى است که مدت طولانى اى رواج داشته است. برخى اغراض خاص فضل الله:
هم پشت سر این واکنش ها وجود دارد و عامل دیگر این است که اینان فاقد آگاهى نسبت به بستر و مراحل تاریخى فقه هستند.
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۵۱ ق.ظ
۱- از اینکه از طریق این وبلاگ با دو روحانی آزاده و شریف آشنا شدم بسیار خوشحالم
2- در مناظره آقایان اطاعت و زاکانی به نامه نمایندگان مجلس ششم به رهبری اشاره شد(http://www.emruznews.com/ShowItem.aspx?ID=27484&p=1) و جناب زاکانی آنرا لکه ننگ دانستند! خداییش شما این نامه رو لکه ننگ می بینید یا به قول سایت امروز سند افتخار؟ اگه همون موقع به این نامه بها داده می شد آیا وضع مملکت به اینجا می کشید؟ با خوندن این نامه معلوم میشه کی به این مملکت خدمت کرده و کی خیانت! کی به قسمی که خورده پایبند بوده و کی نبوده!
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۲:۳۵ ق.ظ
مصاحبه جالب و از سویی یکسویه ای بود.بد نبود از جناب ابراهیم یزدی در خصوص نامه امام به محتشمی هم می پرسیدین:
“نهضت آزادی” و افراد آن از اسلام اطلاعی ندارند و با فقه اسلامی آشنا نیستند. از این جهت، گفتارها و نوشتارهای آنها که منتشر کردهاند مستلزم آن است که دستورات حضرت مولی الموالی امیر المومنین را در نصب ولات و اجرای تعزیرات حکومتی که گاهی بر خلاف احکام اولیه و ثانویه اسلام است، بر خلاف اسلام دانسته و آن بزرگوار رانعوذ بالله- تخطئه، بلکه مرتد بدانند! و یا آن که همه این امور را از وحی الهی بدانند که آن هم بر خلاف ضرورت اسلام است.(جلد ۲۰ صحیفه)
[پاسخ]
علی اشرف فتحی پاسخ در تاريخ دی ۲۶م, ۱۳۸۸ ۷:۴۵ ق.ظ:
ما فقط سعی کردیم سؤالاتی را مطرح کنیم که حداقل خودمان پاسخی برایش نداشتیم یا نشنیده بودیم. پاسخ به این پرسش شما را بارها بیان کرده اند
[پاسخ]
جواد پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۳ ب.ظ:
با سلام خدمت شما آقای فتحی
میشه جواب مسئله ای رو که محمد سجاد مطرح کرده بود بنویسید. لطف کنید کمی بیشتر توضیح بدهید. چون از این قضیه چندان اطلاعی ندارم. ممنون
[پاسخ]
سید مجیب پاسخ در تاريخ شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ ۲:۴۹ ب.ظ:
سلام
داشتم این بحثهای روشنفکری رو م خوندم که دیدم این نظر از دوستان هست
پس اگه الان آیت الله خمینی بودن به رحیم مشائی چه می گفتن؟؟؟؟…
یادم میاد که از اعضای ملی مذهبیون آدمهایی هستن که قرآن ترجمه کردن یا جلسات شرح ومعنی قرآن دارند اما اینان چه بویی بردند از…
می دونم که احتمالا تایید نمیشه این نظر اما حداقل نظرم رو می گم که شما بخونید
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۲:۵۱ ق.ظ
سلام
علی آقا، توقع ندارید که ما همه اش رو بخونیم.
[پاسخ]
مهندس پاسخ در تاريخ دی ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۷ ق.ظ:
من یه دیدگاه دارم که شاید غلط باشه، چون همونطور که قبلاً هم گفتم سابقاً زیاد به سیاست علاقه نداشتم و اطلاعاتم در این زمینه اندکه.
من فکر میکنم دوره انقلاب، روحانیون زیاد از طرف رژیم تحت فشار نبودن. این رو از این جهت میگم که پدر خودم دوره انقلاب به شدت دیدگاههای مذهبی رو دنبال میکردهاند و کثرت کتابها و مجلات مذهبی ایشون که چاپ دوران پهلوی هستن من رو شگفتزده میکنه.
به نظرم ترس شاه در اون زمان بیشتر از دیدگاههای چپ بود. بنابراین حتی به نحوی با میدان دادن به دیدگاههای اسلامی مخالف مارکسیسم، سعی داشتن اونها رو مهار کنند و دقیقاً از جایی ضربه خوردند که فکرش رو نمیکردند. (نظیر همین اشتباهی که آمریکا توی افغانستان مرتکب شد و برای جلوگیری از نفوذ شوروی به طالبان پر و بال داد بعد خود طالبان براش مایه دردسر شدن).
ممنون میشم اگه نظرتون رو بدونم.
[پاسخ]
علی اشرف فتحی پاسخ در تاريخ دی ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱۲:۳۴ ب.ظ:
اصلا اینگونه نیست. فضای حوزه ها در زمان شاه به شدت امنیتی بود و هرگونه اعتراضی سرکوب می شد. بسیاری از طلاب و روحانیون حوزه زندانی یا تبعید می شدند. اما اینکه حساسیت شاه به چپ ها بیشتر بود کاملا طبیعی است. آنها مبارزه مسلحانه می کردند و تشکیلاتی عمل می کردند و طبیعی است که بیشتر هدف قرار بگیرند
[پاسخ]
مهندس پاسخ در تاريخ دی ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۹ ق.ظ:
اِ ببخشید آقا احسان، این نظرمو میخواستم پائین بنویسم نمی دونم چرا اومد اینجا…
مخاطبم آقای فتحی هستند.
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۵ ق.ظ
آقای فتحی چرا کد سر راه پیامها گذاشتی؟
انشاالله که به سفارش سردار رادان نباشه
من با ترس و لرز دارم پیام میگذارم
مجتهد واقعی،منتظری صانعی
راستی این مرگ بر سبز اموی کجاست؟ چند روزه پیام نداده بیاید ببیند که در اهواز سبز اموی خریدار نداشته
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۶ ب.ظ
خیلی خواندنی بود
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۵:۳۱ ب.ظ
سلام
حال شما خوبه
مطالب ارزنده بود و با ولع همه اش را خاندم.منتظر الباقی اشهم هستیم..
اما یک مطلب مهم دیگری بود که می خواستم خدمتون عرض کنم
یک استفتای این روزها در سطح جامعهگویا از طرف سوال کننده نشر عمومی شده… می خواستم این رو ببینید و نظرتون رو در مورد اش بگید..
حتی اگه ممنکنه چند سطری در سایتون هم بنگارید خیلی عالی خواهد شدد..عکس این استفتا در بخش وب سایت هست… در مورد واقعی بود ان هم من تحقیق کردم گفتن این خط خود معظم له هست و در مورد برنانه شبکه خبر هم که خودم دیدم و شنیندم این حرف رو
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۵:۳۳ ب.ظ
http://rohani-tashauo.blogfa.com/
در اینجا می تونید ببینیند عکس استفتا رو
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۶:۵۳ ب.ظ
عجب
از همه گروهها شما مصاحبه می کنید؟!
چقدر شما واز فکر می کنید. واز واز(بعداز حرف ز کسره بدهید تا مفهوم بی طرفی در نوشته جات این دو نابغه کاملا مشخص باشد.
بابا برید درستون بخونید ویکمی هم متضرعانه خدا را صدا بزنید شاید این سوادتون تبدیل به علم بشه وسیاهی بر چهرتون نشه . مثل این ثلمه ای که از دنیا رفت نشید
[پاسخ]
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۰۵ ب.ظ
چه کار خوبی ، دست شما درد نکنه برادر
[پاسخ]
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۲:۳۹ ب.ظ
فقط ۳ روز برای ثبت نام کرب و بلا مهلت است…
«اگر در ساخت پادکست یا تولید ویدیوکست و یا خلق یک نوشته و تصویر در وبلاگتان مهارت دارید، از شما دعوت می کنیم تا یکی از ثبت نام کنندگان در ۱۴ سفر کربلای “سوگواره وبلاگ نویسان عاشورایی” باشید.
لطفا قبل از ثبت نام حتما “شیوه نامه” را بخوانید.
با تشکر
دبیرخانه دومین سوگواره وبلاگ نویسان عاشورایی»
[پاسخ]
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۸ ب.ظ
به نظر من هم عالی بود. البته مصاحبه کار سختی نیست. منظورم صحبتهای آقای یزدی است که عالی بود. کار شما هم از این جهت خوب بود که چنین ایده ای به ذهن تون رسید.
دست مریزاد
اجر شما با خدا
[پاسخ]
بهمن ۱م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۱ ق.ظ
جناب سجاد
مسئله نامه مرحوم خمینی به آقای محتشمی پور بارها از سوی نهضت ازادی جواب داده شده است و تبدیل به ان قسم موضوعات تکراری شده است که سران نهضت هر جا می روند باید به ان پاسخ گو باشند
همانند مسئله ی “اعدام رحیمی به دست یزدی” و …
[پاسخ]
بهمن ۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۳ ق.ظ
[...] همان طور که در آغاز کار هم گفتیم، با توجه به کهولت سن بعضی از کسانی که دعوت به [...]