Posts Tagged ‘آیت الله العظمی بروجردی’

حوزه قم در عصر فدائیان

سه شنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۸

هنوز آیت الله العظمی بروجردی ساکن قم نشده بود که طلبه جوان و پرشوری به نام سید مجتبی میرلوحی (نواب صفوی) با تشکیل گروهی به نام فدائیان اسلام و ترور احمد کسروی مورخ و پژوهشگر مشهور آن روزگار به شهرت ملی رسید. نواب صفوی پس از سه سال تحصیلات حوزوی در نجف به ایران آمد و دهه پایانی عمر کوتاهش را به بازیگری فعال و اثرگذار در سیاست ایران سپری کرد.  این طلبه جوان که تنها در حوزه نجف درس خوانده بود در مدت کوتاهی به یکی از محبوب ترین چهره ها برای طلبه های جوان قم و مشهد بدل شد و البته از حمایت های پیدا و پنهان دو مرجع تقلید بزرگ (حضرات آیات محمد تقی خوانساری و سید صدرالدین صدر) و نیز علمای درجه دو آن سال های قم (همچون امام خمینی) برخوردار بود.

سال های پس از شیخ

از سال ۱۳۱۵ که آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری یزدی مؤسس حوزه جدید قم از دینا رفت تا سال ۱۳۲۵ که آیت الله العظمی بروجردی به قم آمد و میراث شیخ عبدالکریم را احیا کرد و اقتدار بخشید حوزه قم بر خلاف پایتخت، دوره آرام و کم رونقی را گذراند. ضربه هایی که عملکرد مخرب رضاشاه بر حوزه علمیه وارده کرده بود هنوز بر فضای قم سنگینی می کرد. هر چقدر تهران و برخی مناطق دیگر کشور در این سال ها دستخوش ناآرامی و بی ثباتی بود قم سال های نسبتا خاموش و کم تحرکی را گذراند. علاوه بر روحانیون و علمای محلی، سه مرجع تقلید کهنسال همزمان اداره معنوی حوزه و شیعیان را بر عهده گرفته بودند. از میان این سه تن، آیت الله العظمی حجت کوه کمره ای چندان به امور سیاسی روی خوشی نشان نمی داد و همت خود را مصروف تدریس و گسترش نهادها و مدارس حوزوی می کرد. او حتی در جنجال «اسرار هزار ساله» هم وارد نشد و ترجیح داد پاسخی به ادعاها و شبهات علی اکبر حکمی زاده (فرزند آیت الله میرزا مهدی پایین شهری قمی) ندهد.

اما دو همتای آیت الله حجت یعنی حضرات آیات عظام محمد تقی خوانساری و سید صدرالدین صدر (پدر امام موسی صدر) گاه و بیگاه در اتفاقات داغ سیاسی آن سال ها وارد می شدند. در این میان نقش آیت الله خوانساری پررنگ تر بود. او در اواخر عمر و حتی در زمان رقابت پنهان آیت الله کاشانی با آیت الله العظمی بروجردی، از همراهی با کاشانی فروگذاری نمی کرد. ناتوانی ها و کاستی هایی که در نخستین دهه پس از فقدان شیخ عبدالکریم در حوزه قم بروز پیدا کرده بود فضا را بر جوانان حوزه هموار کرد تا خودنمایی بیشتری داشته باشند. همین بستری شد که گروه پرشور فدائیان اسلام به رهبری دو طلبه بسیار جوان به نام های نواب صفوی و عبدالحسین واحدی بتوانند جایگاه ویژه ای در فضای عمومی حوزه پیدا کنند.

عصیان در متن محافظه کاری

در اواخر دهه بیست شمسی حتی مرجعیت یکپارچه آیت الله العظمی بروجردی و در حاشیه قرار گرفتن مراجع سه گانه شهر قم هم سبب نشد که از اقتدار اجتماعی قشر جوان حوزه کاسته شود. مرحوم آیت الله العظمی منتظری از فضلا و روحانیون برجسته حوزه در آن سال ها و در عین حال از حامیان و دوستداران نواب صفوی به یاد می آورد که وقتی مرحوم واحدی (مرد شماره ۲ فدائیان اسلام) می خواست از مدرسه فیضیه به حمام برود پنصد ششصد طلبه به دنبالش راه می افتادند و یا وقتی نواب در خیابان های قم حرکت می کرد هزار تا هزار و پانصد طلبه جوان پشت سرش حرکت می کردند و اینگونه بود که اوضاع درس و بحث ها به هم ریخته بود و دیگر کسی اعتنایی به آیت الله بروجردی و حتی امام خمینی نداشت. (جلد یک خاطرات مرحوم آیت الله منتظری، صص ۱۳۹ و ۱۴۱) شایعه جدی احتمال ترور آیت الله العظمی بروجردی از سوی فدائیان اسلام اگرچه هیچ گاه مورد پذیرش چهره های باقی مانده این گروه قرار نگرفت اما ناقلان معتبر و مهمی در میان اطرافیان مرحوم بروجردی داشته است.

سنگ بزرگ کنار حوض مدرسه فیضیه که به حجر الانقلاب معروف شده بود شاهد سخنرانی های پرشور نواب صفوی و واحدی برای طلبه ها بود و همه این تحرکات تند سیاسی بهانه خوبی به حکومت می داد که وارد عمل شده و محدودیت هایی برای حوزه ایجاد کند. نگرانی از دخالت دولت بود که بزرگان حوزه را واداشت به برخی از روحانیون چراغ سبز نشان داده و فدائیان را برای همیشه از قم بیرون کرده و رهسپار تهران کنند تا بیت آیت الله کاشانی به مقر جدید فدائیان بدل شود.

فدائیان به تدریج هدف ترورهای خود را از سوژه های دینی به سوژه های سیاسی تغییر دادند و بدین ترتیب فاصله بیشتری با اهداف آن روز حوزه ها پیدا کردند. آنها طولی نکشید که علیه آیت الله کاشانی نیز عصیان کردند و به اپوزیسیون جدی دولت مصدق تبدیل شدند. اینگونه بود که اعدام سران آنها نیز با واکنش جدی بزرگان قم رو به رو نشد. حتی امام خمینی نیز که از حامیان پنهان و در عین حال منتقد آنها در حوزه بود هیچ گاه تا پایان عمر حمایتی علنی از آنها نکرد تا هم حرمت ریش سفیدان حوزه را پاس بدارد و هم با روش ترور و مبارزه مسلحانه مخالفت کرده باشد.

این نوشته در شماره ۴۴ هفته نامه ایران دخت ص ۶۱ منتشر شد.

سید مجتبی در نجف

سه شنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۸

سید مجتبی میرلوحی(نواب صفوی) در سال ۱۳۰۳ در خانواده ای روحانی متولد شد. پدرش سیّد جواد روحانی بود و سید مجتبی را از کودکی تحت تعالیم دینی تربیت کرد. سید مجتبی از کودکی با قرآن آشنا شد و در مجالس قرائت قرآن شرکت نمود. سید مجتبی پس از اتمام دوره ابتدایی در «مدرسه حکیم نظامی»، وارد مدرسه صنعتی آلمانی ها شد. آنطور که بعضی منابع روایت می کنند، وی همزمان با تحصیل در این مدرسه، به فراگیری دروس حوزوی نیز اشتغال داشت. سید در ۱۸ سالگی اولین سخنرانی خود را علیه قوام کرد و این سخنرانی به راهپیمایی دانش آموزان انجامید.

میرلوحی، پس از اتمام تحصیلات در مدرسه صنعتی در شرکت نفت آبادان استخدام می شود و به آنجا می رود. چند ماه پس از ورود وی به آبادان، در شرایطی که وی نفوذ نسبی در بین کارگران ایرانی آنجا پیدا کرده بود سخنرانی تند وی موجب ایجاد آشوب علیه یک انگلیسی شد که به کارگر ایرانی حمله کرده بود. سید مجتبی وی را مستوجب قصاص دانست و اینگونه بود که آشوبی در آنجا ایجاد شد. ورود پلیس اگر چه غائله را ختم کرد اما میرلوحی جوان برای فرار از پلیس ایران راهی نجف شد.

او حدود دو سال در در نجف اقامت گزید و در این مدت با اساتیدی همچون حضرات آیات حاج آقا حسین قمی، علامه امینی آشنایی و به آنها ارادت پیدا کرد. وی در این مدت در مدرسه صدر سکونت داشت.

آیت الله علامه امینی که استعداد خوب نواب در یادگیری را مشاهده کرد، درباره وی گفته است: «نواب اول شاگرد من بود و درس می خواند ولی زمان کوتاهی نگذشته بود که دیدم جرقه های روحی نواب طوری است که مسأله استاد و شاگردی را از بین می برد. فکر نواب و گسترش آن طوری بود که ثابت می کرد او یک فرد فوق العاده است و یک شاگرد عادی نیست.»

علامه پس از دیدار وی در ایران نیز به لزوم درس خواندن وی تأکید می کند و می گوید:«من حیفم می آید که شما ایران بمانید، شما را می کشند. بیایید برویم نجف درس بخوانید. با استعدادی که دارید پیشرفت می کنید و مرجع می شوید. آن وقت اقدام کنید. هزینه رفتن به نجف با من». اما او راه دیگری را برای ادامه زندگی برگزیده بود.

علامه جعفری از دوستان وی می گوید:«هر دو جوان بودیم و هر دو به نوعی تهجد و شب زنده‌داری و زیارات را دوست داشتیم. در حوزه نجف در خدمت مرحوم شیخ مرتضی طالقانی تلمذ می‌کردیم و از علامه شیخ عبدالحسین امینی (صاحب الغدیر) درس ایمان و ولایت می‌آموختیم.»

روحیات ظلم ستیز سید مجتبی میرلوحی در نجف نیز بروز می یافت. آنگونه که مرحوم علامه جعفری می گوید: «روزی پیشنهاد کرد پیاده از نجف به کربلا برای زیارت سومین پیشوای تشیع با هم حرکت کنیم. موافقت کردم و بعدازظهر یکی از روزهای پاییزی به راه افتادیم. هوا تقریبا تاریک شده بود که ما در راه نجف – کربلا قرار گرفتیم. هنوز بیش از چند کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که مردی تنومند از اعراب بیابان نشین در جلومان سبز شد و با صدای خشن فرمان ایستادن داد. در نور مهتاب خنجر آذین شده‌ای که مرد عرب بر کمر داشت، را دیدم و یکه خوردم. اما سید آرام ایستاد. مرد عرب با خشونت گفت: هر چه دینار دارید از جیبهایتان بیرون آورده و تحویل دهید. من ترسیده بودم و می‌خواستم آنچه دارم تحویل دهم که یک مرتبه متوجه شدم شهید نواب صفوی با چالاکی، خنجر مرد عرب را از کمرش بیرون کشیده و برق آن را جلوی چشمان مرد تنومند عرب نگهداشته و با قدرت، نوک خنجر را نزدیک گلویش قرار داده و می‌گوید با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتیها بشوی. من از سرعت و شجاعت سید حیرت زده و مات به هر دوی آنها نگاه می‌کردم که مرد عرب، ما را به چادرش جهت استراحت دعوت کرد. نواب صفوی فورا پذیرفت. برای من تعجب آور بود. به سید گفتم: چگونه دعوت کسی را می‌پذیری که تا چند لحظه پیش می‌خواست لخت‌مان کند؟ سید گفت: اینها عرب هستند و به میهمان ارج می‌نهند و محال است خطری متوجه‌مان باشد. آن شب من و نواب به چادر مرد عرب رفتیم و سید تا صبح آرام خوابیده و من تا صبح بیدار بودم و همه‌اش می‌ترسیدم که مرد عرب، هر دوی ما را نابود کند. سید نیمه شب برای نماز برخاست و با آوایی ملکوتی با خدای خویش به راز و نیاز پرداخت و فردای آن روز با هم عازم کربلا شدیم…. این خاطره در طول پنجاه سال، همیشه نوازشگر من بوده است و وقتی شهید شد اشکی در سوگش بی‌اختیار از دیدگان من جاری شد. »

آنگونه که نقل شده، وی زمانی که در نجف بود یکی از کتب کسروی به دستش می رسد. کتابی که از نگاه آیت الله حاج آقا حسین قمی نویسنده اش مرتد است و مستوجب اعدام. این روایت نشان از آن دارد که نواب صفوی، ضمن تحصیل دروس قدیم به وضعیت فعلی ایران بی تفاوت نبوده و اوضاع فرهنگی را دنبال می نمود.

سید مجتبی که خطر نفوذ افکار کسروی را جدی می پنداشت تحصیل در نجف را رها نمود  و به ایران آمد. هم حجره ای وی،  مرحوم حجت الاسلام  محمد مهدی صالحی نجف آبادی می گوید: وقتی وی قصد بازگشت به ایران را داشت، از من دعوت کرد که به ایران بیایم اما من تحصیل را ترجیح دادم.(منبع شفاهی)

مهندس علی اکبر معین فر نخستین وزیر نفت جمهوری اسلامی، از هم مدرسه ای های وی در هنرستان صنعتی آلمانی ها نقل می کند چند سال پس از غیبت سید مجتبی میرلوحی، وی را در لباس روحانیت دیدم که در حال سخنرانی بود.(منبع شفاهی)

او پس از ورود به ایران خواستار مناظره با کسروی می شود و دست آخر کسروی را به عنوان مانعی برای مذهب و مملکت اعلام می کند.

نواب که در اواخر عمر کوتاه خود به قم آمده بود اگر چه در ابتدا با حمایت طلاب جوان روبرو شد اما پس از آن با مخالفت سرسختانه آیت الله العظمی بروجردی روبرو می شود. از نگاه آیت الله بروجردی، نواب و همقطارانش به خاطر ضعف بنیه علمی به وظایف خود آشنا نبودند و اینگونه بود که مرجع تقلید زمان، تصمیم به اخراج نواب از قم گرفت و وی برای همیشه به تهران رفت.

این نوشته در شماره ۴۴ هفته نامه ایران دخت ص ۶۰ منتشر شد.